سه شنبه ۱۰ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۸:۰۷
کد مطلب : 6157

یادداشت‌های روزانه شهید «نصرالله ایمانی»

هنوز ماشین با پیکر دو شهید روی پل مانده بود و کسی جرأت نمی‌کرد ماشین را حرکت دهد و حساس‌ترین نقطه جنگی سوسنگرد همین پل بود. شهر سوسنگرد از اولین شهر‌هایی است که در روزهای نخستین جنگ مورد هجوم دشمن متجاوز قرار گرفت. روایت زیر گوشه‌ای از مظلومیت آن را روایت می‌کند.
یادداشت‌های روزانه شهید «نصرالله ایمانی»

اول صبح قبل از این‌که ما برسیم، تانک تا نزدیکی پل آمده و دور زده بود. بعد از مدتی تشنه شدم. وقتی که می‌خواستم از خانه بیرون بیاییم، ظرف آبی برداشتیم؛ ولی سرپل جا گذاشتیم. یک پیرمرد مدام اطراف سنگرما و سنگر طرف چپ پل می‌گشت؛ خیلی نترس بود. رفت و از ساختمان بغل خیابان آب آورد. معلوم شد که اینجا ساختمان آب سوسنگر است. به یاد آوردم دیروز عصر که افراد ژاندارمری به ما می‌گفتند ما از اهواز آب می‌آوریم، آب‌ها هنوز پاک و قابل خوردن بود. تمام مدت روز شدت آتش به حدی بود که نمی‌توانستیم یک قدم از سنگر بیرون بیاییم.

انهدام جیپی که مجروحان را جا‌به‌جا می‌کرد
نزدیکی‌های عصر یک ماشین جیپ بود که با وضع خاصی زیر آتش ما، به آن‌طرف پل می‌رفت و زخمی‌ها را می‌آورد. چندین‌بار این کار را تکرار کرد. بعد یک‌بار از آن‌طرف پل، بدون خبر دادن، از در ژاندارمری بیرون آمد. در اول پل با گلوله تانکی او را زدند. شدت انفجار به حدی بود که ماشین جیپ، یک دور کامل زد و راننده‌اش هم بیرون افتاد. چراغ ماشین روشن بود و اگر کمی هوا تاریک می‌شد، نور می‌داد. به حالت سینه‌خیز از روی پل رفتم تا نزدیک ماشین با سرنیزه زدم و شیشه جلو را شکستم و برگشتم.
در این مدت از غذا خبری نبود، زیاد گرسنه شده بودیم. مقداری نان خرد کف سنگر ریخته بود، آن را جمع کردم. زیاد گلی شده بود. آن را تمیز کردم، کمی آب به آن زدم و با علیرضا عیسوی خوردیم. بعضی اوقات کنسرو لوبیا پیدا می‌شد. البته مغازه‌ها و خانه‌ها پر از غذا و وسایل بود؛ لیکن از شدت آتش توپ‌ها و خمسه‌خمسه کسی موفق به این کار نمی‌شد.
حدود ساعت ۱۱ بود که ۱۶ اسیر آوردند. فرمانده آن‌ها هم یک سرگرد بود که دستگیر شده بود. اسرا را در یکی از خانه‌ها نزدیک مسجد نگهداری می‌کردند. در این یک روز و نیم از هیچ‌کدام بچه‌ها خبری نداشتم؛ جزء چند نفری که مسئول اسرا بودند. از غلامرضا بستان‌پور هم خبری نداشتم، فکر می‌کردم شهید شده است. هنوز صمد نحاسی و نصرالله سبزی در سنگر من بودند؛ ولی اغلب اوقات ساکت و خاموش. تیربارها هیچ‌کدام به درد نمی‌خورد؛ اما علیرضا دو سه عدد از آن‌ها را با آب تمیز کرد. چند تا از آن‌ها هم زیر خاک پنهان کردیم. عراقی‌ها مرتباً پل را نشانه می‌رفتند و با خمپاره قصد داشتند پل را از بین ببرند. هنوز ماشین با دو جسد شهید روی پل مانده بود. کسی جرأت نمی‌کرد ماشین را از جا بکند و حرکت دهد. حساس‌ترین نقطه جنگی سوسنگرد همین پل بود. در سنگر کنار پل هم نماز می‌خواندیم، هم توالت بود، هم خوابگاه.

یک دانه خرما را ۵ قسمت کردیم
ژندارمری خالی شده بود. تمام سلاح‌های آن توسط عراقی‌ها به یغما رفته بود. افراد آن هم رفته بودند. آن‌ها در لباس عربی بودند که بعدها در پاکسازی، به عنوان ستون پنجم گرفته می‌شدند. هنوز آن‌طرف رودخانه زیر پل کوچکی که کانال آب بود، ولی خشک شده بود، دو مرد پیر و یک زن سالخورده زندگی می‌کردند. آن‌ها مرتب می‌خواستند به این‌طرف بیایند؛ ولی می‌ترسیدند. در نزدیکی غروب بود که با نارنجک تفنگی، آمبولانس آن‌ها را زدم. دود غلیظی به آسمان بلند شد و بچه‌ها روحیه تازه‌ای پیدا کردند. ما جمعاً در سنگر ۵ نفر بودیم؛ من و علیرضا عیسوی و صمد نحاسی و نصرالله سبزی و یک نفر از تهران.
شب شد. در همان وضع خراب سنگر، نماز خواندیم. ما در عملیات محاصره سوسنگرد یک دانه خرما را پنج قسمت کردیم. شب تا صبح بیدار بودیم. خوابیدن معنی نداشت. کسی هم خوابش نمی‌گرفت. هوا تا اندازه‌ای سرد بود. من هم لباس گرمی نداشتم. ژاکتم را در حمله جا گذاشته بودم. شدت تیراندازی از دو طرف زیاد بود. زوزه تیرها برای ما عادی شده بود. در خیابان روبه‌روی پل کمتر کسی بود که عبور کند. این خیابان، خیابان اصلی شهر بود و تیرهای مسلسل‌ها مستقیماً مسیر خیابان را طی می‌کردند. سرتاسر شهر، سنگربندی بود. ابتدای جاده‌های ورود به شهر را مین‌گذاری کرده بودیم یا عموماً تله انفجاری گذاشته بودیم.
وقتی هوا روشن شد با دوربین داخل ژاندارمری را نگاه کردم. چند ماشین دیده می‌شد. وسایل دفاعی ما جزء تعداد معدودی موشک آرپی‌جی و چند نارنجک تفنگی بیش نبود. زمین ژاندارمری هم گلی بود و باعث می‌شد که نارنجک‌ها منفجر نشوند. وقتی که آفتاب سطح زمین را پوشانده بود، من با گروهی، زیر آتش، سمت چپ از روی پل گذشتیم و به سمت راست، از طرف ابوجلال شمالی در داخل پیچ و خم‌های کوچه‌ها به پیش رفتیم.
ناامنی بسیار زیادی حاکم بود؛ وجود ستون پنجم خطرناک‌تر از همه. تا مسیر کوچه‌ای را می‌خواستیم طی کنیم، وقت زیادی صرف می‌شد. تانک‌های عراقی در قسمت جنگل زیاد دیده می‌شدند. به طرف جاده حرکت کردیم. یک تانک بدون سنگر در خیابان مستقر بود. تیربار کالیبر ۵۰ مرتب کار می‌کرد. کمتر کسی بود که بتواند تانک را بزند. میدان دید تانک زیاد وسیع بود و نفرات روی آن به خوبی دیده می‌شدند. یکی از بچه‌ها که سرپرستی را به عهده گرفته بود، اعلام کرد: «چه کسی تانک را می‌زند؟» همه خاموش شدند. مثل این‌که کسی جرأت نمی‌کرد. من و محمدکریم علی‌پور حاضر شدیم که برویم و تانک را بزنیم. آرپی‌جی من دوربین داشت. در سنگر با علیرضا عیسوی آن را هم محور کرده بودم؛ ولی فکر می‌کردم که زیاد دقیق نیست. به هر حال آماده شدیم. من یک موشک را به اسلحه سوار کردم و علی‌پور هم یک موشک برداشت و به راه افتادیم.
مستقیماً می‌بایستی از روبه‌روی تانک، از کنار جاده جلو برویم. از داخل جوی کنار خیابان به راه افتادیم. زیر لب خدا خدا می‌کردم. دوربین روی آرپی‌جی سوار بود. علی‌پور هم با قدم‌های سریع پشت سر من جلو می‌آمد. به فاصله تقریباً ۲۰۰ متری تانک رسیدیم. دود زیاد حاصل از سوختن چوب برق، فضا را گرفته بود. پشت تپه‌ای کوچک از شن که برای ساختن خانه‌ای ریخته شده بود، نشستیم. یک «یا حسین» گفتم بعد آرپی‌جی را روی دوشم گذاشتم. در دوربین نگاه کردم. تانک را به فاصله زیادی نزدیک آورد. کمی بدنم لرزید. البته از سستی ایمانم بود. راننده آن از داخل دهلیز تانک بیرون آمد و ایستاد کنار تانک؛ مثل این‌که داشت مناظر شهر را دیدن می‌کرد. تیربارچی هم مدام رگبار می‌زد. بعد آرپی‌جی را شلیک کردم. بلافاصله سرم را بالا آوردم تا ببینم چه می‌شود؛ ولی متأسفانه موشک از زیر تانک رد شد.
عرق سردی بدنم را فرا گرفت. احساس ضعف کردم. بی‌حد عصبانی شدم. نمی‌دانستم چه کار کنم. فرمانده هم تیر خورده و آن‌طرف جاده بود. می‌خواستم موشک دوم را بگذارم؛ ولی فرمانده داد می‌زد: «برگرد... برگرد...، زود برگرد.» می‌خواستم فرار کنم بروم در یک خانه که در سمت راستم بود. تا رفتم داخل حیاط، خانه را زدند. بلافاصله خانه دوم هم زده شد. نمی‌دانستم چه کار کنم، بر اعصابم مسلط نبودم. در حیاط یک خانه دیگر پریدم. تپه‌ای از کاه جلویم بود. نمی‌دانم چطور از کاه بالا رفتم. حواسم از علی‌پور پرت شده بود. نمی‌دانستم او همراه من است یا نه؟ از آنچه در اطرافم می‌گذشت، خبر نداشتم. از کاه که بالا رفتم، رسیدم پشت‌بام و از آنجا خودم را به داخل یک کوچه پرت کردم. فکر هیچ چیزی را نمی‌کردم. بعد از لحظه‌ای خودم را روی زمین دیدم؛ مثل این‌که همه این‌ها در خواب صورت گرفته بود. تمام بدنم، غرق عرق شده بود. نفس عمیقی کشیدم. بعد متوجه شدم چند نفر از برادران، پشت یک دیوار نشسته‌اند و دارند تصمیم می‌گیرند که چه‌کار کنند. ناگهان خاکستر بلند شد. تمام محوطه دیوار، از شدت حرارت قرمز شده بود. نفهمیدم چه شد. بعد از چند لحظه جلو رفتم. بله، گلوله توپ به دیواری خورده بود که برادران پشت آن نشسته بودند. بعضی از آن‌ها پودر شده بودند. بعضی‌ها هم از سوز دل ناله می‌کردند: «الله‌اکبر... لااله الاالله»

مجروحانی که در حیات مسجد از شدت جراحات شهید می‌شدند
فوراً زخمی‌ها را به دوش کشیدم و با بچه‌ها به طرف شهر روانه شدیم. علی‌پور را هم دیدم که یک‌نفر زخمی را به دوش می‌کشد. تا نزدیکی رودخانه، هر کدام خسته می‌شدیم، دیگری کمک می‌کرد. وقتی به کنار رودخانه رسیدیم همان پیرمرد و پیرزن آبگوشت پخته بودند که با بچه‌ها کمی خوردیم و بعد هم به کنار پل آمدیم تا به کمک آتش خودی، از پل عبور کنیم. شدت آتش تیربارهای دشمن خیلی زیاد بود و مدام شهر را می‌زد. برای چند دقیقه‌ای، کنار پل ماندیم و به صورت ۳ نفری، از پل عبور کردیم. هنوز ماشین جیپی که زده شده بود، روی پل بود و جسد یکی از برادران هم عقب آن قرار داشت. راننده هم به فاصله چند متری از جیپ، روی زمین افتاده بود که ما برای رفت و برگشت مجبور می‌شدیم بعضی اوقات پا روی جسدش بگذاریم و رد بشویم. بعد از این‌که به شهر وارد شدم، مستقیماً رفتم به مسجد شهر که در نزدیکی پل قرار داشت.
مسجد، پر از زخمی بود. همه زخمی‌ها بدون پوشش گرم، در صحن و حیاط خوابیده بودند. یک پزشک بیشتر نبود. بعضی از زخمی‌ها بعد از لحظاتی شهید می‌شدند. تمام شیشه‌های در صحن شکسته بود. چندبار خمپاره به مسجد خورده بود و بعضی از زخمی‌ها برای بار دوم زخمی می‌شدند. در مسجد، سری به فرج عسکری زدم. فکر نمی‌کردم که این خود فرج باشد. وقتی زخمی شده بود، او را دیده بودم. وضعش خیلی بد بود؛ ولی حالا سرپا بود. بعد رفتم پی عبدالرضا آهنکوب‌نژاد که از اهواز بود. او هم زیاد زخم داشت و در اثر کمبود دارو، زخمش چرک کرده بود. بعد یک کنسرو لوبیا آوردم و با بچه‌ها خوردیم. کم‌کم از وضع موجود خسته شده بودم. چند هواپیما در آسمان دیدم. گفتند فانتوم‌های خودی است؛ ولی نه! آن‌ها میگ بودند و قصد بمباران داشتند.

بعد از ۳ روز جنگ و خون‌ریزی کسی به کمک ما نیامده بود
در این مدت، به چشم‌های خودم، این خیانت‌ها را دیدم که چطور بعد از ۳ روز جنگ و خون‌ریزی هنوز کسی به کمک ما نیامده بود. هنوز شهر در محاصره بود. امام فریاد می‌زد: «بروید سوسنگرد را آزاد کنید.» ولی بنی‌صدر نامرد می‌گفت: «هیچ خبری نیست.» از همان موقع، بنی‌صدر را شناختم. در این سه روز همیشه موقع غروب، دلم می‌گرفت و به یاد غروبی که عقب‌نشینی می‌کردیم و شهر در محاصره عراق می‌رفت، می‌افتادم.
آن روز هم غمگین در سنگر نشسته بودم. دو سه نفری از بچه‌های تهران به کمک ما آمده بودند. نصرالله سبزی و صمد نحاسی هم نشسته بودند. علیرضا عیسوی نبود. صمد نحاسی، مرتب از احمد یاد می‌کرد؛ از چگونگی زیستن و مردن او! از این‌که در کنارش سر از بدن احمد جدا شده بود، به شدت گریه می‌کرد و قسم می‌خورد که کازرون نخواهد رفت. نصرالله سبزی هم ساکت بود و کمتر حرف می‌زد؛ مدتی در لبنان جنگیده بود. در عملیات روز اول، تیری از کنار گوشش کمانه کرده بود و می‌گفت: «امیدوارم که از تیر دوم شهید بشوم.» از شغل سابقش سؤال کردم، جواب نداد؛ فقط گفت: «علی ایمانی با تو چکاره است؟» فهمیدم صافکاری دارد؛ چون علی ایمانی پسر عمو در صافکاری بود.

از این‌که چرا کسی به کمک ما نمی‌آید رنج می‌بردم
در نزدیکی‌های مغرب، سری به بچه‌ها زدم و برگشتم به سنگر. شب تا صبح بیدار بودم. هوا داشت روشن می‌شد. هنوز بعد از سه روز، جنگ ادامه داشت. بوی آتش و خون، همه جا را فرا گرفته بود. سطح آسمان و زمین، از خمپاره‌های منور روشن شده بود. دیگر گوش‌هایم صداها را نمی‌شنید و سوت خمپاره‌ها را اصلاً متوجه نمی‌شدم. بدنم می‌لرزید و قلبم به تپش افتاده بود. بغض، گلویم را گرفته بود. دلم می‌خواست گریه کنم؛ ولی شرمم می‌شد. دیگر از وضع سنگر و یکنواخت بودن کار داشتم خسته می‌شدم و از این‌که چرا کسی به کمک ما نمی‌آمد، رنج می‌بردم.
وقتی هوا روشن شد، یک گروه ۹ نفری می‌خواستند از پل عبور کنند که خمپاره‌ای بر روی پل افتاد و دو سه نفری از آن‌ها در رودخانه افتادند. یکی از آن‌ها دستش قطع شد و چند نفر دیگر هم شهید شدند. یکی از آن‌هایی که در رودخانه افتاده بود، تقاضای کمک می‌کرد. حسن صادق‌زاده رفت تا به او کمک کند؛ ولی موج آب، او را هم با خود برد. علی‌پور هم رفت و تفنگ به گل نشسته آن برادری را که دستش قطع شده بود، آورد. بعد از نماز با نصرالله سبزی و صمد نحاسی، کمی از روزگار صحبت کردیم؛ از این‌که در آینده چه خواهد ‌شد و دست تقدیر، ما را به کجا‌ها خواهد ‌کشاند.
بخرد فرمانده سپاه آمده بود و صحبت از این بود که ما را به کازرون ببرند؛ ولی من این قرار را نداشتم که به کازرون بروم. نگاه حسرت‌آمیز سبزی و نحاسی، حاکی از آن بود که برادر! ما را حلال کن؛ شاید ما شهید شویم. هر لحظه، به یاد غلامرضا بستانپور و بقیه یاران می‌افتادم. از اینکه هیچ اطلاعی از آنان نداشتم، بیش از هر چیز دیگر رنج می‌بردم. غلامرضا تنها کسی بود که بیش از دیگر برادران، او را دوست می‌داشتم.
حدود ساعت ۵/۶ صبح بود از طرف مسجد اعلام کردند: «آرپی‌جی‌زن برود.» رفتم مسجد کیسه خرج بگیرم که در حیاط مسجد، «بخرد» را دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی گریه‌‌ام گرفت. هر لحظه به یاد جسد احمد و شهادت اکبر و خسروی می‌افتادم. از اتاق کنار آبدارخانه کیسه را گرفتم و از مسجد خارج شدم. در بین راه اسکندری را دیدم. گفت: «کمک می‌خواهی؟» گفتم: «بله؛ بیا.» بعد کوله را به پشت او بستم و از داخل سنگر، آرپی‌جی را برداشتم. یک موشک به آن بستم. آماده حرکت از روی پل شدیم. زیر آتش سمت چپ، با سرعت خودمان را به آن‌طرف پل رساندیم و خمیده از کانال میان درختان پیاده‌رو در بغل ژاندارمری، به جلو رفتیم. در همین لحظات بود که اسکندری گفت: «نصرالله! این غلامرضا است.»
در همین موقع انفجار توپی همراه با دود و خاکستر، توجه مرا به خود جلب کرد. همه‌جا تاریک شد. دیگر چیزی را نمی‌دیدم. از بوی باروت داشتم نفس می‌زدم. برای لحظه‌ای گوشم کر شده بود. بعد از صاف شدن هوا، برادری را دیدم که دست راستش قطع شده و تفنگ را به دست چپ گرفته و فریاد می‌زند: «الله‌اکبر...، بروید جلو... می‌رویم کربلا.» برادر دیگری دست چپش قطع شده بود که تنها قسمتی از آستین لباسش، آن را نگه داشته بود. بعد دکمه آستین را باز کرد و دست خود را بر زمین انداخت، می‌گفت: «من می‌خواهم به جلو بیایم.» و حاضر نمی‌شد به مسجد برود و پانسمان کند. همه چیز را فراموش کرده بودم و تنها در اندیشه چگونگی این حمله بودم که به سویش گام بر می‌داشتم.
مسیر راه را از کوچه‌ها گذشتم. تانک‌های دشمن در جنگل بودند که با شهر فاصله‌ای نداشت. کوچه‌های شهر از راه ورودی، مستقیماً به جنگل ختم می‌شد و کوچک‌ترین حرکتی دشمن را متوجه می‌کرد. بعد از یکی دو ساعت چند تانک و نفربر زدیم؛ ولی هر تیری که از طرف ما به طرف‌شان شلیک می‌شد، ده برابر توپ و موشک می‌زدند.
ساعت ۵/۱۰ بود که برگشتیم. سوسنگرد از محاصره عراقی‌ها بیرون آمده بود. وقتی از پل گذشتیم و آمدم کنار سنگر، وضع را طور دیگری دیدم؛ انگار همه چیز عوض شده بود. سنگرهای کنار خیابان خراب شده بودند و شاخه‌های درختان تمام خرد شده و کف خیابان ریخته بودند. منظره عجیبی بود! غمناک شده بود. از یکی دو نفر که از آنجا گذر می‌کردند، جریان را پرسیدم؛ جواب ندادند. اطراف مسجد خلوت بود و کسی دیده نمی‌شد. مسجد از زخمی‌ها خالی شده بود. آن‌ها را به اهواز برده بودند. روبه‌روی مسجد حسن صادق‌زاده را دیدم که مرتب این‌‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. بنی‌احمدی هم داشت دنبال بنزین می‌گشت تا ماشین نیسانی را که آنجا بود، روشن کند.

مصمم شدم که تا آخرین قطره خونم، راه برادر شهیدم را ادامه بدهم
از صادق‌زاده پرسیدم، گفت «بخرد» و چند نفر دیگر زخمی شده‌اند؛ ولی این‌طور نبود. من به دلم برات شده بود که بعضی‌ها شهید می‌شوند. درک کرده بودم که سبزی و بستانپور و نحاسی شهید می‌شوند. با آرپی‌جی و کوله‌پشتی سوار شدیم. آمدم اهواز؛ با احمدی. ماشین روبه‌روی بیمارستان رازی ترمز کرد. بچه‌ها ناهار خوردند. مثل این‌که به دنیایی دیگر آمده بودم. بعد رفتیم به بیمارستان هتل نادری. می‌خواستم وارد بشوم که نگذاشتند. بعد به داخل یک مدرسه رفتم. بعضی از برادران را آنجا دیدم. دیگر برایم مشخص شده بود که غلامرضا شهید شده است. شهدا، حمیدی و سبزی و بستانپور بودند و تعدادی هم زخمی شده بودند.

غلامرضا می‌گفت من تاسوعا شهید می‌شوم
در مدرسه صحبت از کازرون بود. قرار شد همه بروند و بعد برگردند. من هم مصمم شدم که تا آخرین قطره خونم، راه برادر شهیدم را ادامه بدهم. در مدرسه متوجه شدم که غلامرضا با ۱۱ نفر دیگر از برادران، در سه روز محاصره سوسنگرد، در محاصره عراقی‌ها بودند و غلامرضا مرتب می‌گفته: «من تاسوعا شهید می‌شوم.» این شهادت آغازی بود بر پایان.
بعد از تحویل و تحول سلاح‌ها به کازرون آمدیم؛ شب عاشورا ۲۸/۸/۵۹. در این مدت که در کازرون بودم، علاقه‌‌ام به علیرضا عیسوی زیاد شده بود و با سعید پرویزی آشنا شدم که در ظرف چند روز با هم زیاد صمیمی شدیم و تا سفر بعدی، ما سه برادری شدیم که همدیگر را به شدت دوست داشتیم.

سرکشی بنی‌صدر از هویزه
چهارشنبه ۱۰/۱۰/۵۹ تصمیم گرفتم که بعد از اربعین شهدای محاصره سوسنگرد، به جبهه بروم. بنا را بر این گذاشته بودم که تا آخرین قطره خونم، راه شهدای کربلای سوسنگرد و تمامی شهدا را ادامه دهم. با عباس اسلامی که قبلاً با هم در هویزه بودیم، روانه اهواز شدیم. در حدود ساعت ۵/۵ بعدازظهر به بهبهان رسیدیم. شب را در بهبهان خوابیدیم و فردایش به اهواز روانه شدیم و مستقیماً به مدرسه پروین اعتصامی محلی که قبلاً از آنجا به هویزه اعزام شده بودیم، رفتیم.
وقتی به اهواز رسیدیم، شهر از قبل پر جنجال‌تر شده بود. نیروها زیادتر بودند. وقتی به در مدرسه نگاه کردم، عکس‌هایی از اصغر گندم‌کار و رضا پیرزاده به دیوار دیدم. لحظاتی را که در عملیات روز جنگ، با رضا چطور گذرانده بودم به یاد آوردم. به یاد آوردم که چطور در آخرین دیدار می‌گفت: برویم؛ امام زمان ما را یاری می‌کند و بعد همدیگر را بوسیدیم. به یاد آوردم لحظه‌ای را که در جهاد سازندگی هویزه داشتم جارو می‌کردم، اصغر گندمکار به زحمت جارو را از من گرفت. به یاد آوردم ایثار و از جان گذشتگی آن‌ها را.
به یاد آوردم که چگونه خون سرخ و جوشان اصغر در لوله آرپی‌جی‌اش جریان گرفت. بغض گلویم را گرفت. می‌خواستم گریه کنم؛ ولی عباس از گریه کردن من ناراحت می‌شد. در این مدت که با عباس و غلامرضا بستانپور با هم بودیم و بعد غلامرضا شهید شد، هیچ‌وقت عباس جلوی مردم گریه نمی‌کرد.
به نگهبان در پایگاه، کارت بسیج را نشان دادم. وارد شدم. چند نفر از بچه‌های کازرون آنجا بودند. قیافه یکی از آن‌ها برایم آشنا بود؛ محمدعلی شفیعی. رفتم به برادری که دم در سالن ایستاده بود، گفتم من از کازرون آمده‌‌ام، قبلاً در محاصره سوسنگرد با اصغر گندمکار بودم و حالا می‌خواهم با این برادر به جبهه برویم. در جوابم گفت: «اینجا باش تا با ۱۳ نفر از بچه‌های کازرون تو را اعزام کنیم.»
خوشحال شدم. بعد با عباس پیش بچه‌ها رفتیم و سلام کردیم. نزدیک ظهر بود. نماز خواندیم و بعد از ناهار با یک مینی‌بوس به طرف سوسنگرد حرکت کردیم. از سوسنگرد، به مقر سپاه پاسداران می‌رفتیم و بعد از توقف کوتاهی، به طرف ساریه حرکت کردیم. وقتی به ساریه رسیدیم، دیدم کاظم داودی آنجاست. خوشحال شدم. تعداد زیادی از بچه‌ها آنجا بودند؛ کاظم فتاحی، رحیم قنبری، نورمحمد دهقان، حبیب رستمی، قدرت‌الله بهبود، خیرالهن گلستان، حیدر قلی‌پور، بازیار، قاسم پرآور، اعتمادی، قنبر پویان، سیدمحمدجواد دیده‌ور هم آنجا بود و سرپرستی خط را به عهده داشت.

پیش‌بینی می‌کردم که دشمن از پشت سر به ما حمله کند
در اولین لحظه‌ای که متوجه خط دفاعی بچه‌ها شدم کنار رودخانه‌ای که از سوسنگرد به طرف دغاغله می‌رفت، به یکی دو نفر از بچه‌ها گفتم دشمن از روبه‌رو به ما حمله نمی‌کند؛ ما از پشت و بغل مورد حمله قرار می‌گیریم. بعضی‌ها قبول نکردند. با عباس به سنگر کاظم فتاحی و بازیار رفتیم. سنگر وضع بدی داشت. سقفش خراب بود. فصل زمستان بود و تمام بدن سنگر رطوبت برداشته بود. این سنگر در حاشیه سیل‌بند رودخانه بود. از کف سنگر بعضی اوقات آب بیرون می‌آمد. هوا بارانی بود. زمین وضع خوبی نداشت. راه رفتن مشکل بود. هوا داشت غروب می‌کرد و مانند همیشه غروبی دلتنگ داشت. آن شب نماز جماعت خواندیم. از این‌که سعادتی نصیبم شده بود و دو مرتبه به جبهه آمده بودم، بسیار خوشحال بودم.
فردا صبح با کاظم سری به سنگر دیده‌بانی زدیم. تپه بلندی بود، در نزدیکی یک تلمبه‌خانه آب و خط نیروهای عراقی، از پشت سوسنگرد ادامه داشت تا مالکیه دوم چولانه تا پشت هویزه و مؤمنیه و دغاغله. برادر سیدمحمدجواد دیده‌ور که فرمانده عملیاتی خط بود، تعداد ۱۰ نفر از بچه‌های قدیمی را انتخاب کرده بود تا در عملیات ۲۶ صفر که قرار بود در پشت هویزه انجام بگیرد، شرکت کنند. از این ده نفر، چند نفر از برادران تهرانی هم بودند. از کازرون قدرت‌الله بهبود، خیرالهن گلستان، قاسم پرآور، حسن اعتمادی، شاطرپور، قنبر پویان، رحیم قنبری و دو سه نفر از تهران.
یک روز قبل از این‌که این تعداد به هویزه اعزام شوند، قنبر پویان به کنار سنگر ما آمد. قیافه‌اش مظلوم بود، معلوم بود که شهید می‌شود. عصر که شد، کاظم داودی یک قبضه آرپی‌جی برایم آورد و عباس اسلامی هم کمک آرپی‌جی‌ام ایستاد. صبح فردا بچه‌ها برای رفتن به هویزه آماده شدند. دیده‌ور برایشان کمی صحبت کرد و بعد با ماشین حرکت کردند. از این‌که قسمت ما نشده بود به عملیات هویزه برویم، افسوس می‌خوردم.

سرکشی بنی‌صدر از جبهه هویزه با ماشین ضدگلوله
روز بعد با کاظم فتاحی و عباس اسلامی و حیدر قلی‌پور به هویزه رفتیم. با این‌که مدت ۴۰ روز در هویزه بودم، ولی هنوز جلوه شهر برایم تازگی داشت. با هم سری به مسجدی زدیم که در آنجا اقامت داشتیم و بعد به مدرسه رفتم. ایاب و ذهاب زیادی در اطراف مدرسه دیده می‌شد. نیروهای زیادی آنجا بودند. آمده بودم تا از آشنایان قبل که در محاصره سوسنگرد بودند، سراغی بگیرم. مدرسه مرکز پذیرش نیرو بود، رفتم و حسین علم‌الهدی را دیدم. سلام کردم و از بچه‌ها سؤال کردم. حسین دست در گردنم گذاشت. نزدیک بود گریه‌‌ام بگیرد. گفت: «از میثم سؤال کن و آدرس بگیر.»
در همین موقع بود که بنی‌صدر نامرد به هویزه آمده بود. در خیابان اصلی شهر داشتم راه می‌رفتیم که ماشینی را دیدم که آژیر می‌کشید و مدام با بلندگو می‌گفت: «بروید کنار.» بعد دو تانک چیفتن با سرعت عبور کرد. بنی‌صدر هم در یک ماشین ضد‌گلوله نشسته بود و از جلوی مدرسه رد شد. حتی یک دست هم تکان نداد. کاظم فتاحی می‌خواست با پرتقال به بنی‌صدر بزند. داد می‌زد: «‌ای خدا! کو تیربار تا مغزشو دربیارم؟» بغض، گلویم را گرفته بود و از شدت ناراحتی داشتم دیوانه می‌شدم.
مقداری وسایل گرفتیم و برگشتیم به ساریه. یکی دو روز بعد، حمله هویزه شروع شد. رادیو سر و صدای زیادی می‌کرد. خبر از پیشروی سنگینی بود. یک روز بعد از حمله، بچه‌ها آمدند. قنبر پویان شهید شده بود و از جسدش خبری نداشتند. شاطرپور هم زخمی شده بود. یکی دیگر از بچه‌های تهران هم ناپدید شده بود.
دو روز بعد در جنوب ساریه و دغاغله عراقی‌ها پیشروی داشتند. چند نفری به دغاغله رفته بودند. در یک تک که پشت رودخانه نیسان، از طرف نیروهای ما انجام شده بود، قاسم پرآور و کاظم داودی و حسن اعتمادی شهید شده بودند. من با عباس و کاظم و تعدادی دیگر از بچه‌ها در ساریه بودیم. دیده‌ور خودش در دغاغله بود. وقتی با بیسیم تماس گرفتیم، متوجه شدیم که پشت بیسیم نیست. همان موقع درک کردم که کاظم شهید شده است.
عصر همان روز به دغاغله رفتم، عباس هم با من آمد. جسد این ۳ نفر پشت رودخانه بود. وقتی رسیدم، چند نفر با عمو برات نوبهار و قدرت‌الله بهبود می‌خواستند بروند جسد‌ها را بیاورند. من هم با عباس با آن‌ها رفتیم. با وضعی خاص، با یک قایق پاروزنان از روی رودخانه گذشتیم. عمو برات در لباس عربی بود. یک پسر عرب که حمید نام داشت و با ما می‌جنگید، آمده بود. هنوز در روستاها مردم زندگی می‌کردند. وقتی به آن‌طرف رودخانه رسیدیم، از یک روستا گذر کردیم و راه را در داخل یک کانال ادامه دادیم. من آرپی‌جی داشتم. عباس هم کمکی من بود. بعد از این‌که به منطقه رسیدیم، عمو برات و پسر عرب جلو رفتند و کشان‌کشان جسدی را به نزدیکی جاده آوردند. عراقی‌ها به روی جاده دید داشتند؛ لذا از داخل یک لوله که به جهت پل به کار رفته بود؛ جسدها را به عقب انتقال می‌دادیم. اورکت و کوله پشتی‌ام را بیرون آوردم و با حالت خزیدن وارد لوله شدم. به زحمت می‌توانستم تکانی بخورم.
شهدا ۶ نفر بودند که ۳ نفر آن‌ها از خرم‌آباد لرستان بودند. شهید اول از داخل کانال عبور دادیم. من پایش را می‌کشیدم و قدرت‌الله بهبود با پایش به کتف او فشار می‌داد، تا این‌که او را به داخل کانال کشاندیم. بقیه شهدا هم به همین ترتیب و یکی دو نفرشان را از روی جاده سینه‌خیز به داخل کانال منتقل کردیم. با ۳ برانکارد که همراه برده بودیم، شهدا را تا رودخانه آوردیم. یکی از شهدا کاظم داودی بود. دومی قاسم پرآور بود که در حمله هویزه شرکت داشته بود و سومی هم حسن اعتمادی بود که او هم در حمله هویزه شرکت کرده بود. داودی به دهنش خورده بود، پرآور به سینه‌اش و اعتمادی هم به شکمش. سه روز از شهادت آن‌ها می‌گذشت که ما توانستیم جسدشان را به عقب بیاوریم. اعتمادی سوخته بود و بومی‌داد. در این مدت، من توانسته بودم فقط ۳ بار تا رودخانه بیایم و ۳ شهید را تا رودخانه انتقال دهم.
هوا ابری بود و کم‌کم داشت باران می‌گرفت. آب رودخانه هم خیلی زیاد بود. وقتی می‌خواستیم برای آوردن شهدا به این‌طرف بیاییم، قایق مرتب به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت و کنترلش از دست خارج می‌شد. حرکت سریع آب بر خلاف جهت ما بود. برای آسانی کار، دو چوب بلند به این‌طرف و آن‌طرف رودخانه کوبیده بودیم که دو سر آن با طناب به هم وصل می‌شدند. بعد طناب دیگری به قایق بسته بودیم و حلقه‌وار دور طناب اول انداخته بودیم و برای نقل مکان قایق، آن طناب را حول طناب اول، به جهت دلخواه می‌کشیدیم. وقتی برای آوردن آخرین شهید به انتهای کانال آمدم، اورکت و آرپی‌جی‌‌ام را ندیدم. گفتند که با شهید برده‌اند عقب.

اورکت با همه وسایل شخصی‌ام به همراه شهید داودی به سوسنگرد رفت
هوا هم سرد بود و باران می‌بارید. به این‌طرف رودخانه که آمدم، آرپی‌جی‌‌ام را دیدم؛ ولی از اورکت خبری نبود. هر چه گشتم، چیزی ندیدم. فکر نکردم که همراه شهدا برده باشند. بالاخره معلوم شد که اورکت روی جسد کاظم داودی گذاشته شده و رفته است سوسنگرد. تمام وسایل شخصی‌ام در اورکت بود؛ شناسنامه، کارت بسیج، قرآن، رادیو، چاقو و رنگ، دستکش و عکس جسد پیروی و بستانپور و خسروی.
هوا نزدیک غروب بود. شهدا را در داخل یک سیمرغ گذاشته، بردند به سوسنگرد. خیرالله گلستان هم با آن‌ها به سوسنگرد رفت. باران شدت گرفته بود. وضع سنگرها هم زیاد خراب بود. پوشش جز یک تکه پلاستیک نداشتیم. آمدم پیش محمود دهقان و اکبر. سنگرشان کوچک بود. نمی‌شد به راحتی داخل آن خوابید. بالاخره قرار شد شب را تا صبح بگذرانیم و فردا به ساریه برویم. سنگر، رطوبت زیادی داشت. با ورزش باد سنگینی، آب از روی پلاستیک به داخل سنگر می‌ریخت. تاریکی، همه جا را فراگرفته بود.
نگهبان پاس ۲ بودم. زمین هم گلی شده بود و راه رفتن را دشوار می‌کرد. تا شروع پست که ساعت ۱۰ بود، بیدار ماندم و از ۱۰ تا ۱۲ با عباس پست دادیم. آسمان پوشیده از ابر بود و مرتب باران می‌بارید و بادهای سنگینی هم می‌وزید.
بعد از تمام شدن نگهبانی، با عباس آمدیم داخل سنگر. محمود هم در سنگر بود؛ ولی به علت کمبود جا، اکبر دهقان به سنگر دیگری رفته بود. بعد از گذشتن چند لحظه‌ای، یک‌مرتبه صدای رگبار مسلسل کلاشینکف، سکوت فضا را درهم ریخت. همه بچه‌ها حیرت‌زده از خواب بیدار شدند. فکر می‌کردند که در محاصره افتادیم؛ چون که ما فقط یک تیربار کلاشینکف داشتیم و قرار نبود شب‌ها تیراندازی کنیم. عراقی‌ها هم همین فکر را کرده بودند. در کمترین زمان به خمپاره و توپ زدن شروع کردند و تیربارهایشان کار افتاد. سطح آسمان و زمین، از منور روشن شد. بی‌هدف همه جا را می‌کوبیدند. بعد از چند دقیقه معلوم شد که یکی از بچه‌های خرم‌آباد، در حالت خواب دستش روی ماشه رفته؛ ولی عراقی‌ها که این را نمی‌دانستند، تا صبح مدام تیراندازی ‌کردند.
در اطراف ما هم از نیروهای ارتش خبری نبود. روبه‌رو و سمت چپ ما دشمن وجود داشت. وقتی هوا روشن شد، دود از قسمت عراقی‌ها بلند می‌شد. معلوم بود که بیچاره‌ها خودشان به خودشان زده بودند. بعد از نماز با اولین ماشین به اتفاق عباس به ساریه رفتیم؛ چون نیروهای ما کم بودند. بعد از گذشت یکی دو روز، برنامه عقب‌نشینی پیش آمد. توپ‌های دشمن به ساریه نمی‌رسید، ولی نزدیکی‌های ظهر بود که تانکر آب را زدند. هواپیماهای میگ به طور مدام می‌آمدند و منطقه‌ها را بمباران می‌کردند. صداهای شلیک توپ‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. از فرمانده دیده‌ور کسب تکلیف کردیم. گفت: «باید عقب‌نشینی کنیم؛ چون نیروهای دشمن از همه طرف در حال پیشروی هستند.»
در هویزه ما شکست خورده بودیم. بارش باران ادامه داشت. من به حرف روزهای اولم رسیدم که با دیدن وضع سنگرها به بچه‌ها گفته بودم: «عراق از پشت سر به ما حمله می‌کند.» همین‌طور هم شد. عراق از سمت مؤمنیه و دغاغله پیش می‌آمد و سنگرهای ما آن‌طور نبود که ما بتوانیم مقابله کنیم. نیروها تعداد انگشت شماری بودند. مهمات هم غیر از مین و چند آرپی‌جی و تیرمسلسل ژ ۳ چیز دیگری نداشتیم. در ساریه تعدادی از نیروها از کازرون بود و تعدادی هم از اصفهان. اصفهانی‌ها امتدادشان به طرف سوسنگرد بود؛ ولی ما امتدادمان به طرف دغاغله.

مهمات باقی‌مانده را زیر خاک پنهان کردیم تا به دست دشمن نیفتد
نزدیکی‌های غروب بود که بیسیم گفت عقب‌نشینی کنید. بعضی‌ها وسایل را تا آنجا که می‌توانستند حمل کنند، جمع کرده بودند و بیشتر وسایل شخصی بود تا نظامی. من و عباس و حیدرقلی‌پور آمدیم تا در این چند ساعت باقی مانده، مهمات‌ها را زیر خاک پنهان کنیم تا به دست دشمن نیفتد. مهمات‌ها در کنار تلمبه‌خانه قرار داشت آن‌ها را در دو سنگر ریختیم و با گل روی آن را پوشاندیم. هوا تاریک شده بود. برگشتیم به سنگر؛ ولی از بچه‌ها خبری نبود. همه رفته بودند و ما سه نفرمانده بودیم. باران با شدت می‌بارید. چند موشک آرپی‌جی در میان راه افتاده بود. آن‌ها را برداشتیم و به کنار سنگرها آمدیم. اطراف را نگاه کردیم؛ از بچه‌ها هیچ خبری نبود. آن‌ها بدون اطلاع ما رفته بودند و معلوم نبود چه مسافتی از ما فاصله دارند.
هر لحظه نیروهای عراقی نزدیک‌تر می‌شدند. با وضع منطقه هیچ آشنایی نداشتم و فقط می‌دانستم که این رودخانه تا سوسنگرد ادامه دارد. با ترس و وحشت فوق‌العاده کناره رودخانه را می‌پیمودیم. بارهایمان سنگین بود. هر چیز با ارزشی را که می‌دیدیم، بالاجبار آن را برخود می‌کشیدیم. خودم من یک آرپی‌جی با کوله موشک و یک کوله پشتی از وسایل شخصی و یک کیف از وسایل بچه‌ها و یک گونی از جیره روزانه که کسی آن را نیاورده بود، حمل می‌کردم.
هوا در تاریکی بی‌اندازه‌ای فرو رفته بود و صداهای انفجار حالتی غیرعادی را برایم پیاده می‌کرد. زانوهایم سست شده بود و راه رفتن را برایم دشوار بود. آسمان پوشیده از ابرسیاه بود و با وزیدن بادهای سنگین بوی انفجار تی‌ان‌تی توپ‌ها به مشام می‌رسید. علی‌رغم سردی هوا تمام بدنم در عرق فرو رفته بود. زیاد گرسنه بودم. عباس و حیدر قدم‌های بلندی برمی‌داشتند و من هم مجبور بودم سریع‌تر بروم تا به آن‌ها برسم. بعد از طی مسافتی باران شروع شد و چند لحظه بعد شدت گرفت. سطح زمین لیز شده بود. و از شدت تاریکی دید کافی هم نداشتم. یکی دوبار به زمین خوردم و بازبلند شدم و راه را ادامه دادم. بعد از چند دقیقه‌ای، در میان رگبارهای سریع باران، با نور رعد و برق، قیافه‌هایی را از دور دیدم. جلوتر که رفتم، دیدم که بچه‌ها هستند.
انتهای پیام/

https://pgolf.ir/vdca.mnik49n605k14.html
نام شما
آدرس ايميل شما