شنبه ۷ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۸:۰۷
کد مطلب : 6122

خاکستر شعله‌هاى بازى‌دراز

صحبت از حاجى‌بابا بود، سردار شهید محسن حاجى‌بابا. اولین‌بار بود که نامش را مى‌شنیدم، دانشجوها از دانشگاه‌هاى مختلف آمده بودند. خانم‌هاى جوانى که با شور و حال خاصى از شهدا سخن مى‌گفتند، از حرف‌هایشان فهمیدم که این گروه جوان خودجوش براى شهدایى که در آسمان مشهورند و در زمین گمنام یادواره برگزار مى‌کنند.
خاکستر شعله‌هاى بازى‌دراز

گاهى اوقات لازم نیست که به دنبال سوژه بگردیم، اگر خدا بخواهد سوژه به دنبالمان خواهد آمد.

روز سه شنبه بعدازظهر مشغول کار بودم که تلفن زنگ خورد و یکى از دوستان مرا به جلسه‌اى دعوت کرد و گفت: تعدادى از دانشجویان ساعت پنج براى برنامه‌ریزى دور هم جمع مى‌شوند شما هم بیایید. دعوتش را پذیرفته به دانشگاه شاهد واقع در خیابان انقلاب رفتم. صحبت از حاجى‌بابا بود، سردار شهید محسن حاجى‌بابا. اولین‌بار بود که نامش را مى‌شنیدم، دانشجوها از دانشگاه‌هاى مختلف آمده بودند. خانم‌هاى جوانى که با شور و حال خاصى از شهدا سخن مى‌گفتند، از حرف‌هایشان فهمیدم که این گروه جوان خودجوش براى شهدایى که در آسمان مشهورند و در زمین گمنام یادواره برگزار مى‌کنند. از من نیز خواستند در صورت امکان پوشش خبرى این مراسم را به عهده بگیرم. وقتى بیوگرافى شهید را خواستم با خواندن چند سطر وصیت‌نامه شهید در خود شکستم و شرمنده از نام حاجى‌بابا! با خود گفتم چقدر از این‌ها دورم و ادعا مى‌کنم که رسالتم را خوب انجام داده‌ام. فکر مى‌کردم که شهدا را خوب مى‌شناسم، نمى‌دانستم که هیچ‌چیزى از آن‌ها نمى‌دانم اما در این لحظه ظاهرم را حفظ مى‌کنم. مجبورم ساکت باشم، نمى‌دانم چه کنم، گویى قفسه سینه‌ام نزدیک است بشکند، دارم خفه مى‌شوم، اوقاتم تلخ و کاسه صبرم لبریز شده است، احساس مى‌کنم تب دارم، مجروحم، مریضم، تنهایم، ترسیده‌ام، روحم بى‌قرارى مى‌کند، حالم خوب نیست. گویى آسمان سنگین به روى سینه‌ام افتاده است، کوه‌ها سر راه نفسم را مى‌گیرند. ابرهاى همه دنیا در دلم مى‌گویند: هر وقت چنین وضعیتى پیش مى‌آید باید به تنهایى خود پناه ببرم، در خلوتى دور از هر جنبده‌اى، ساکت مى‌مانم خود را سرگرم مى‌کنم. از خود مى‌پرسم وقتى انسان حرارتى را احساس کند چه مى‌کند. خود جواب مى‌دهم خوب معلوم است انسان دیوانه‌وار فریاد مى‌زند سوختم! سوختم! کمک! مى‌دود، مى‌گرید، مى‌نالد، مشت بر در و دیوار مى‌زند. بر خاک چنگال مى‌کشد، بر سر آسمان داد مى‌زند، آتش گرفته‌ام!

اما محسن حاجى بابا و دو شهید همراهش شهید احمد بیابانى و شهید عباس شوندى سوختند و خاکستر شدند. شعله کشیدند و آرام‌آرام سرد شدند، عطر شدند. در آسمان تبلور یافتند و سر به دامان معبود گذاشته، در زیر نوازش‌هاى عاشقانه او، زمزمه محبت‌هاى غزل‌واره‌اى سر دادند که ما سوختیم تا پاک شویم، خاکستر شدیم تا برافراشته شویم و ملامت نشویم. خاکستر شدیم تا باد ما را به هر کجا که مى‌خواهد ببرد، تا هر کجا انسان غیرت‌مندى نفس مى‌کشد رایحه عطر ما را استشمام کند. مى‌خواهیم هر کجا شمعى برافروخته شد ما بزم مجلسش باشیم. مى‌خواهیم همچون یک معشوق، نوازشگر عشاق باشیم. مى‌خواهیم نوشیدن‌ها و مزمزه کردن‌ها همچون عسل، همچون یک خاطره شیرین، همچون شراب لطیف مستى بخش در صراحى دل باشیم. مى‌گویند مى‌خواهیم در طلوع صمیمى خورشید شاهد بازى کودکانه فرزندان ایران و شاهد نوازشگر دست پرمهر هموطنانمان باشیم. ما سوختیم و با سوختنمان بلندترین فریاد چگونه مردانه زیستن را در دنیا سر دادیم. این چند دقیقه شب یلدایى بود که بر من گذشت، آتش درونم هر لحظه شعله‌ورتر مى‌شد. مردى که در اتاق جلسات حضور داشت دیگر برایم آن شخص همیشگى نبود. نمى‌دانستم که او بى‌تقصیر است به دنبال کسى از هم‌رزمان شهید مى‌گشتم. در دل بد و بیراه مى‌گفتم. این آتش هر لحظه زبانه مى‌کشد و من مانند شمع مى‌سوزم و آب مى‌شوم. شاید خاطره دیرینه‌اى را در دلم زنده کرده است. گویى خاطره‌اى که هشت سال تمام در انتظار خبر یا اثرى بودم، اما دریغ از آن که شاهد شهادت و یا هم‌رزم شهید بى‌تفاوت به زندگى خود ادامه مى‌داد.

در این لحظه نمى‌دانستم باید به چه کسى لعن فرستاد، باید کینه چه کسى را به دل گرفت. به دنبال وسیله‌اى، دلیلى، جمله‌اى، توجیهى، قصه‌اى، اسطوره‌اى، تاریخى روانشناسى مى‌گردم تا شاید بتوان هم‌رزمانش را تبرئه کرد که چرا حاجى‌باباها گمنام باقى ماندند و تنها واژه تقدیر را مى‌یابم، تقدیر چنین بود. شب پنجشنبه در بهشت‌زهرا قطعه ۲۶ ردیف ۲۹ مراسم برگزار شد. همراه با پدر شهیدان محسن و حسن حاجى‌بابا بر سر مزار محسن رفتیم. از اشک چشم پدر و نجابت بى‌نهایتش شرمنده مى‌شوم. مى‌خواهم با او باب ارتباط را بگشایم، اما بغض گلویش، آسمان دلم را ابرى و چشمانم را بارانى مى‌کند. پایین آرامگاهش مى‌نشینم آرام با نوک انگشتانم بر روى سنگ مى‌زنم. نسیمى از بن کاکل شب جمعه برخاست و خود را بى‌تاب و بى‌قرار بر این زنده خفته در خاک مى‌زد. نسیم پیام داشت فریاد مى‌زد، اما فریادى که بر هر دلى نمى‌نشست هر گوشى آن را نمى‌شنید. پیام نسیم، بوى بهاران، مژده رویش سبزه و شکوفه و شور و شوق بود.

پیام این بود: در هر کجا که احساس امنیت و آرامش مى‌کنید و شاهد بستن پیوندها و عهدها و جشن‌ها شدید، این را بدانید که در پایان آن شب یلدا؛ حاجى‌باباها و خندان و شوندى‌ها و گروسى‌ها بر لبان تیره و خاموش افق شکفتند و مژده طلوعى نزدیک را زمزمه کردند و سپس ... و سپس آفتاب برآمد، رسید و تافت و روشن کرد و حال شما بنوازید و بتازید و عاشقانه و دیوانه‌وار آواز هستى سر دهید و همچون قطره‌اى پاک و زلال در این میعادگاه عشق قهرمان‌هاى افسانه‌هاى عاشقانه ایران را به یاد آورید. هم‌رزمان شهید و برادران آن‌ها با ذکر خاطراتى مراسم را به انجام رساندند و در پایان برادر شهید مهدى خندان با زمزمه «این دل تنگم عقده‌ها دارد» با بغضى در گلو مدعوین را به فضاى سال‌هاى جنگ برد و هم‌رزمان شهید با دنیایى از حسرت بر کنار مزار آنان تجدید پیمان کردند.
دعا کنید بسوزیم تا با سوختنمون روز قیامت دیگه شرمنده شهدا نشویم. (شهید سردار محسن حاجى‌بابا)
ویژه نامه سروقامتان
انتهای پیام/

https://pgolf.ir/vdcc.iqea2bqsila82.html
نام شما
آدرس ايميل شما