سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۴۲
کد مطلب : 1641
اینجا خرمشهر است!

اینجا شهر خون "خرمشهر" است، صدایت از شلمچه می‏‌آید...

وارد خرمشهر که می ‏شوی، هنوز در خیالی. در فکر شهری که از آن آمده‌‏ای. فکر می‏ کنی، اینجا هم مثل همه جای دیگر است: یک شهر با آدم‏‌های شهرنشین مثل خودت. اندکی که از آسمان به زمین می‏‌آیی و سفر جاده‌‏ای‏‌ات را آغاز می‏کنی، بی‏‌شک نظرت عوض می‏ شود. اینجا مثل جاهای دیگر نیست. اینجا را می‌‏گویند "خرمشهر"؛ می‏‌نامند "شهر خون".
اینجا شهر خون "خرمشهر" است، صدایت از شلمچه می‏‌آید...

وارد خرمشهر که می‏ شوی، هنوز در خیالی. در فکر شهری که از آن آمده‌‏ای. فکر می‏ کنی، اینجا هم مثل همه جای دیگر است: یک شهر با آدم‏‌های شهرنشین مثل خودت. اندکی که از آسمان به زمین می‏‌آیی و سفر جاده‌‏ای‏‌ات را آغاز می‏ کنی، بی‏‌شک نظرت عوض می‏ شود. اینجا مثل جاهای دیگر نیست. اینجا را می‌‏گویند "خرمشهر"؛ می‏‌نامند "شهر خون".
دگرگونی احوالت، تغییر نظرت، تحوّل دیدگاهت و غَلَیان درونی‏ات بی‏جهت نیست. خیلی‏ ها مثل تواند. نظرت را که می‏ گذرانی به این سو و آن سو، احساس اطمینانی در وجودت شکل می‏ گیرد. حس همانندی. بقیه هم مثل تواند. اینجا همه دِگرگونه ‏اند. گویی اصلاً زمینش خاص است؛ هوایش سنگین. بادش پیام‏ آور. بارانش بوی متفاوتی دارد. آری، اینجا همه اینگونه‌‏اند. اینجا همه چیز متفاوت است.

اینجا شهر خون است. صدایت از شلمچه می‏‌آید. کهن بوم و بَرِ خون. دیرینه شهر جنگ. گرامی خاک سرخ.
شلمچه تو را به یاد خودت می‏‌اندازد. اطراف جادّه را که نگاه می‏‌کنی، همه‏‌اش خاک است و خاک و خاک. کبودی خاصّی در حلقه چشمانت خودنمایی می‏‌کند.
به یاد خودت می‏افتی. به یاد ژرفای انسانیّت. به یاد بزرگ‏ مردانی از تاریخ وطنت. والا افرادی که در حادثه ‏ها خم به ابرو نیاوردند. در تلخ‏‌کامی‌‏ها نشکستند. راه را گم نکردند. پلی ساختند از دشواری‏‌ها. پلی به سوی آسمان. دیگر می‏دانی منظورم چیست. منظورم "عشق" است. "شهید" است. شایدم "خون".

شلمچه تو را به یاد ایرانَت می‌‏اندازد. یاد وزش تندبادها. خروش طوفان‏‌ها. به یاد همسایگی می‏افتی؛ هم‌‏جواری رویدادها و پیروزی‏‌ها، شکست‏‌ها و کامرانی‌‏ها.
شلمچه تو را به یاد نشیب‌‏ها می‌‏اندازد. شایدم فرازها. چهره نشان‏ دادن‏‌های عشق. به یاد شهدا. شایدم خون.
شلمچه تو را به یاد سرافرازی الوند می‏‌اندازد. شایدم دماوند و سهند. شاید قله‏ های رفیع عشق. بلندای پذیرش شهادت به جان.
شلمچه تو را به یاد روح زلال خلیج همیشه فارس می‏‌اندازد. شایدم خزر؛ البته که اروند و کارون. شاید به یاد صمیمیّت کویری‏‌ها. معنویّت خدایی‌‏ها. مردانگی جوان‏تر‏ها.
شلمچه تو را به یاد گذشته‏‌ات می‌‏اندازد. تمدّن درخشانت. ایران دیرینه‌‏ات. مردان و زنان کشورت در موج‌خیز حادثه‌‏ها.
شلمچه تو را به یاد روزهایی می‌اندازد که بی‏‌هیچ ترس و هراس بر یأس غلبه کردی. به سمت ساحل آرامش رفتی. با موفقیّت تنی به آب زدی.
شلمچه تو را به یاد عزّتی که بخشیدی به سرزمینت می‏‌اندازد. مددِ ایمان و اراده‌‏ات. به یاد شهید می‌‏اندازدت. به یاد خون. به یاد عشق؛ عشق به وطنت.

شلمچه تو را به یاد فرهنگت می‏‌اندازد. آن همه بزرگان حکیم و نویسنده و گوینده و مردان و زنانت که از سرزمینت برخاسته‏‌اند. به یاد آنهایی که مردانه بوده‏‌اند و چنین مانده‏‌اند.
شلمچه تو را به یاد آنهایی می‌‏اندازد که شب‏‌ها را به روز رساندند تا نام ایرانت بماند. عزّت و سربلندی سرزمینت آسیبی نبیند.
شلمچه تو را به یاد خیلی چیزها می‌‏اندازد. به یاد سرمای توان‏‌فرسای زمستان. گرمای طاقت‏‌سوزِ تابستان. صبوری‏‌ها، ایستادگی‏‌ها، مشقّت‏‌ها و خواستن‏‌ها.
شلمچه تو را به یاد شُهدایت می‏‌اندازد. به یاد عشق. ایثارها برای مصون ماندن از گزند دشمنت.
شلمچه تو را به یاد شکوهت می‌‏اندازد. به یاد نامدارانت. هنوز صدای "آریو برزن" و "آرش" و آوای "یا حسین (ع)" می‏‌شنوی. زمزمه‌‏های غریبانه سرداران شهیدت.
شلمچه تو را به یاد خرمشهر، آبادان و حتی کمی آن طرف‏تر قصر شیرین، سوسنگرد و مریوان می‏‌اندازدت.
به یاد کران تا کران خاک خداییَت. به یاد جایی که در همه‌‏اش زمزمه‌‎ی شهیدانت پیچیده است و طنین تکبیر رزمندگان پاکباز بسیجی‏‌ات پیداست.
"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم می‏بخشد. روشنم می‏‌دارد."

انتهای پیام/

https://pgolf.ir/vdcd.o0f2yt09fa26y.html
نام شما
آدرس ايميل شما