چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵ - ۱۱:۵۸
کد مطلب : 7579
دخترها در یک شهر جنگ‌زده نمی‌مانند!

گفتگو با خواهر شهیده مریم فرهانیان

مریم گفت، «دلم توی آبادان است. من نمی‌توانم اینجا بمانم و شهر و خانه مان بمباران شود. همه دارند از شهرهای دیگر به کمک مردم آبادان و خرمشهر می‌آیند...
گفتگو با خواهر شهیده مریم فرهانیان
تصوری که شما پس از سال‌ها از خواهرتان دارید، چیست؟
ظاهراً تفاوت چندانی با بقیه ما نداشت، ولی قطعاً در درونش قابلیت‌هایی بوده که به آن مقام رسیده که ما نرسیدیم. یادم هست که ذره‌ای بخل و حسادت در وجود این دختر نبود. هر چیز خوبی که داشت، دلش می‌خواست با بقیه قسمت کند. خواهرم رساله به او درس می‌داد و او دو سه تا از رفقایش را آورده بود که آنها هم یاد بگیرند. هر کمکی که از دستش بر می‌آمد به دیگران می‌کرد و دریغی نداشت. بچه آرامی بود. یک گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها فکر می‌کرد. خیلی توی خودش بود. بچه سال بود و دور بازی نمی‌رفت. دائماً به دنبال یک جور آرامش درونی بود.

در میان خواهرها به کدام یک از همه نزدیکتر بود؟
احساس می‌کنم به حاج خانم فاطمه. گرچه خانه من هم خیلی می‌آمد. زمان جنگ که ازدواج کرده بودم، اکثراً خانه من بود، ولی حسم این است که با حاج خانم فاطمه صمیمی‌تر بود و حرف‌هایش را بیشتر به او می‌زد. ما خواهرها و برادرها در آن شرایط جنگی خیلی مراقب هم بودیم و با هم مراوده داشتیم.

مادر و پدرمان در ماهشهر و امیدیه و اهواز بودند. یادم هست که یک بار مریم خیلی به سختی رفته بود اهواز و بعد برگشته بود آبادان، یک کیف قهوه‌ای با خودش آورده بود. من خیلی تعجب کردم که چطور شده او برای خودش چیزی خریده. من پسر اولم محمد را داشتم که مریم خیلی هم او را دوست داشت. من با تعجب گفتم، «چه عجب که برای خودت چیزی خرید. مبارک است» همین که من این حرف را زدم، وسایل داخل کیف را شروع کرد به خالی کردن که آن را به من بدهد. اصلاً چیزی را برای خودش نمی‌خواست. من باشم یک تعارف می‌کنم و خلاص، ولی او اصرار اصرار که باید کیف را برداری. هر وقت هم برایش غذا می‌پختی، حتی اگر یک دم‌پخت ساده بود، چنان تعریف می‌کرد که حس می‌کردی بهترین غذا را پخته‌ای. همیشه هم به فکر آخرت بود و انگار قیامت را به عینه می‌دید. شهادت برایش ملموس بود. همیشه به ما می‌گفت، «بیهوده به چیزی دل نبندید. فایده ندارد.»

در میان برادرها هم با آقا مهدی خیلی مأنوس بود. آن زمانی که زنده بود که همه فعالیت‌هایشان با هم بود، بعد از شهادتش هم که مریم خیلی از او یاد می‌کرد و آرزو داشت پیش از برود. ما خواهر و برادرها با هم انس عجیبی داریم. هر قدر هم که دور از هم باشیم، انگار همین دیروز همدیگر را دیده‌ایم. این هم از الطاف خداست. گاهی همسایه‌ها می‌آمدند پیش مادرم و می‌گفتند، «ننه هادی! ما سه تا بچه داریم با هم نمی‌سازند، شما ماشاالله این همه بچه داری با هم مهربان و صمیمی‌اند» خدا را شکر که این‌طور بودیم و هنوز هم هستیم.

بعد از شهادت آقا مهدی چه کردید؟
خیلی از جنگ نگذشته بود. مهدی در مهرماه سال ۵۹ شهید شد. وقتی خرمشهر سقوط کرد و آبادان محاصره شد، پدرم به هر زحمتی بود خانواده را راضی کرد که از آبادان بروند. مادرم اول قبول نمی‌کرد و می‌گفت، «قبر مهدی اینجاست. کجا بروم؟ طاقت ندارم.» عقیله و فاطمه و مریم هم هنوز ازدواج نکرده بودند و شروع کردند با پدرم مخالفت که، «کجا برویم؟ مگر خون ما از بقیه رنگین‌تر است؟ اگر امثال ما نمانند، پس چه کسی برای رزمنده‌ها غذا بپزد و از مجروحین مراقبت کند؟» علی و حسین هم در آبادان بودند و دخترها می‌گفتند که پیش آنها می‌مانند، اما پدرم به شدت مخالف بود و می‌گفت، «آنها پسر هستند و می‌توانند از خودشان مراقبت کنند، اما دخترها در یک شهر جنگ زده، معلوم نیست چه سرنوشتی پیدا می‌کنند.» به هر حال پدرم خانواده را به روستای نمره یک روستای میانکوه برد و در خانه‌هایی که از بلوک‌های سیمانی درست شده بودند، اسکان داد. در آنجا بود که بی‌قراری‌های مریم شروع شد. دائماً به تپه‌های سرسبز مجاور روستا می‌رفت و در فراغ مهدی گریه می‌کرد. خود من که جگرم خون بود و بعد از شهادت مهدی، خیلی بی‌تابی می‌کردم. گاهی اوقات که یادداشت‌های مریم را می‌خواندم، دلم خون می‌شد. او دائماً با مهدی حرف می‌زد و روز به روز ضعیف‌تر و لاغرتر می‌شد.

یک روز بالاخره من توانستم حرف دلش را از زبانش بیرون بکشم. به او گفتم، «خواهرم! آخر تو که این‌جوری خودت را از بین می‌بری. می‌خواهی چه کار کنی؟» مریم گفت، «دلم توی آبادان است. من نمی‌توانم اینجا بمانم و شهر و خانه‌مان بمباران شود. همه دارند از شهرهای دیگر به کمک مردم آبادان و خرمشهر می‌آیند، آن وقت من اینجا مانده‌ام و هیچ کاری از دستم بر نمی‌آید.

تو را به خدا با آقاجان صحبت کن و از او بخواه اجازه بدهد من به آبادان برگردم. آقاجان به حرف تو گوش می‌دهد.» من قول دادم که سعی خودم را بکنم. رفتم و با پدرم صحبت کردم و گفتم، «آقا جان! مریم! این‌طور پیش برود از پا در می‌آید.» حاج لطیف آهی کشید و گفت، «خب تو می‌گویی چه کار کنم؟ اجازه بدهم مریم تک و تنها به آبادان برود؟» گفتم، «تک و تنها نیست. اولاً دوستانش در بیمارستان شرکت نفت هستند و خوابگاه هم دارند و جایشان امن است. بعد هم علی و حسین هم که آبادان هستند و دائماً به او سر می‌زنند.» پدرم گفت، «به خدا داغ مهدی برایم بس است.
دلم نمی‌خواهد بلایی سر شماها بیاید.» به هر حال بالاخره پدرم را راضی کردم اجازه بدهد من و مریم به آبادان برویم. آبادان در محاصره بود. من و مریم به پایگاه هوایی ماهشهر و از آنجا با هلی‌کوپتر به آبادان رفتیم، آن هم در شرایطی که عراقی‌ها به هلی‌کوپترهایی که علامت هلال احمر داشتند، شلیک می‌کردند.

پس بالاخره مریم حرفش را پیش برد
بله، اراده عجیبی داشت. به آبادان که رسیدیم، همین که از هلیکوپتر پیاده شدیم، با خمپاره‌ای از ما استقبال شد. من مریم را هل دادم و گفتم که روی زمین دراز بکشد. بعد صدای چند انفجار شدید آمد. هلی‌کوپتر به سرعت بلند شد و رفت و من و مریم شروع به دویدن کردیم. همین که به نخلستان رسیدیم، مریم روی خاک سجده کرد و زمین را بوسید. و با شادمانی گفت، «ببین خواهر! داره بوی مهدی میاد. من چطور طاقت آوردم این همه مدت از آبادان و مهدی دور باشم؟» با هم راهی بیمارستان شرکت نفت شدیم. به مریم گفتم، «ببین خواهرجان! تو امانت حاج لطیفی. می‌دانی که به چه سختی او را راضی کردم. اگر می‌خواهی از دستت ناراحت نشوم، قول بده هر وقت صدای سوت خمپاره و توپ شنیدی، جایی پناه بگیری یا روی زمین دراز بکشی.»
 
بعد هم به خوابگاه بیمارستان شرکت نفت رفتیم و در آنجا خانم جوشی و خانم کریم از ما استقبال کردند. مریم از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید. در اولین فرصتی هم که پیش آمد سر مزار مهدی رفتیم. مریم صورتش را روی خاک مزار گذاشت و ساعتی با مهدی درددل کرد، گریست و غم دلش را سبک کرد. چند روز بعد فاطمه هم آمد و به مریم گفت، «فکر کردی فقط خودت می‌توانی حاج لطیف را راضی کنی؟ آن‌قدر گریه کردم تا آقاجان گذاشت من و عقیله و ننه هم به آبادان برگردیم.»

خبر شهادت خواهرتان را چگونه شنیدید؟
یادم هست که پدرم داشت با رادیوی یادگار مهدی به اخبار گوش می‌داد که در زدند. سمیره می‌خواست برود که من زودتر بلند شدم و رفتم دم در و دیدم آقای شعبان علیزاده که در بنیاد شهید خدمت می‌کرد، همراه با خانمش پشت در ایستاده‌اند. تعارف کردم که وارد شوند. حاج لطیف با آقای علیزاده سلام و احوال‌پرسی کرد. مادر من از صبح دلشوره داشت و من و سمیره سعی کرده بودیم یک جوری او را آرام کنیم. او از آقای علیزاده پرسید، «مریم طوری شده؟» رنگ از صورت آقای علیزاده پرید و با دستپاچگی گفت، «نه، این حرف‌ها چیست؟ ما آمده‌ایم دیدن شما.» مادرم گفت،«به دلم بد افتاده، به من دروغ نگویید.» خانم آقای علیزاده گفت، «مادرها هیچ وقت اشتباه نمی‌کنند، راستش را بخواهید ننه هادی! مریم مجروح شده و ما آمده‌ایم که به اتفاق به عیادتش برویم.» این خبر را که به ما دادند، از ماهشهر به آبادان راه افتادیم.

در طول راه من فقط کارم گریه بود و احساس کردم مریم رفته پیش مهدی. به سمیره گفتم، «توی عالم رویا دیدم که مریم توی سردخانه است و علی دارد بالای سرش پوستر می‌چسباند و روی پوستر نوشته، «خواهرم! شهادتت مبارک!» هنوز به آبادان نرسیده بودیم که آقای علیزاده و خانمش کم کم خبر شهادت مریم را به حاج لطیف و مادرم دادند. حاج لطیف به تلخی گریه می‌کرد، اما مادرم بهت‌زده شده بود. مادرم خودش مریم را غسل داد و کفن کرد. فاطمه هنگام زایمانش بود و در بیمارستان بود. من و سمیره و علی و حسین به همراه دامادهای خانواده حضور داشتیم. قرار بود خانم جوشی از مشهد برایش کفنی بیاورد، اما هنوز به آبادان نرسیده بود. کفنی را که او آورد، در سال ۵۷ نصیب حاج لطیف شد.

سال ها از شهادت خواهرتان گذشته، آیا هنوز در زندگی شما حضور دارد. چگونه؟
همیشه با بچه‌هایم در مورد او و مهدی صحبت می‌کنم. سعی دارم از آن دو برای بچه‌هایم الگو بسازم و خیلی وقت‌ها هم نتیجه می‌گیرم، مخصوصاً موقعی که برای دخترم تعریف می‌کنم. دخترم خیلی به خاله‌اش علاقه دارد و او را خوب می‌شناسد.

جوانان زمان جنگ را با حالا مقایسه کنید.
احساسم این است که با آنکه زیر آتش خمپاره و دائماً مورد تهدید بودیم، اما همه یکدل و یکرنگ بودیم. خیلی خوش می‌گذشت. این تکلف‌ها و خودنمایی‌ها را نداشتیم. حالا دیگر آن صمیمت‌ها را فقط در محافل خیلی خاصی می‌شود پیدا کرد. دیگر آدم آن جور راحت و سر حال نیست. جوان‌ها هم تابع همین شرایط هستند و گناهی ندارند. نمی‌شود آنها را مقصر دانست. به مرور زمان شاید خیال کردیم همین که انقلاب کردیم و یا جنگ را با آبرومندی به پایان بردیم، کار تمام شده، به نظر من باید ده پانزده سالی طول می‌کشید تا این نعمت‌ها را به دستمان می‌دادند. انگار آمادگی پذیرش آنها را نداشتیم و به همین خاطر برگشتیم به اخلاق‌های غلط قبلی مثل حرص زدن، مصرف، دنیاپرستی و عجله برای به دست آوردن چیزهایی که خیال می‌کردیم از دست داده‌ایم.، به همین دلیل نسلی مثل خواهر و برادر من، یک شبه بزرگ می‌شوند و شجاعت و از خودگذشتگی عجیبی پیدا می‌کنند و درست یک نسل بعد گرفتار مادیات می‌شود و چنان برای تصاحب هر چیزی حرص می‌زند که انسان باور نمی‌کند تفاوت این دو نسل، ده سال و بیست سال و باشد. خیلی شرایط دشواری است. احساس می‌کنم مهدی و مریم خیلی سعادتمند بودند که نماندند و این چیزها را ندیدند.

ویژگی های بارز مریم چه بود؟
خیلی پاکیزه و مرتب بود. خیلی به آراستگی و لباسش اهمیت می‌داد. در آن بحبوحه جنگ و مجروحین و مشکلات کمبود آب و برق، همیشه از تمیزی برق می‌زد. خیلی هم عرضه داشت و وقتی تصمیم می‌گرفت کاری را یاد بگیرد، ابداً چیزی مانعش نمی‌شد. خواهرم سمیره خیاطی می‌کرد و مریم فقط با نگاه کردن به دست او یاد گرفته بود و مثل ماه خیاطی می‌کرد. هر کاری را که به عهده می‌گرفت همین‌طور درست و دقیق انجام می‌داد. برای خودش خانمی بود.
انتهای پیام/

https://pgolf.ir/vdcj.aeafuqeihsfzu.html
نام شما
آدرس ايميل شما