دوشنبه ۹ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۸:۲۵
کد مطلب : 6068
گوهر عشق به وطن را در نهایت گمنامی در سینه داشتیم

امیر دریادار دوم کرامت شفیعی از ۳۶۰۰ روز مفقود‌الاثری می‌گوید

روزهای منتهی به پایان شهریور که می‌رسد در تقویم رسمی کشور، هفته دفاع مقدس پررنگ و درخشان می‌درخشد. روزهای گرم شهریور ۳۳ سال پیش بود که ارتش بعث عراق با خیال سرنگونی حکومت اسلامی و تصرف بخش‌هایی از خاک کشور به ایران حمله کرد و در نهایت و پس از هشت سال با مقاومت شیرمردان ایرانی مجبور به آتش‌بس شد.
امیر دریادار دوم کرامت شفیعی از ۳۶۰۰ روز مفقود‌الاثری می‌گوید

امیر دریادار دوم کرامت شفیعی یکی از رزمندگان سال‌های جبهه و جنگ است که در سال ۱۳۵۹ به اسارت رژیم بعث درآمد. دقایقی را با او گذراندیم تا از خاطراتش در دوران اسارت و جنگ بگوید. روزهای سختی که هنوز شیرین‌ترین لحظات زندگی شفیعی را رقم می‌زند.

حماسه نیروی دریایی در روزهای اول جنگ
در ۳۱ شهریور سال ۵۹ که جنگ آغاز شد، دشمن بعثی پس از بمباران فرودگاه مهرآباد، رودخانه اروندرود را بست. نیروی دریایی ارتش چون پایگاه‌های خرمشهر خود را در تیررس مستقیم دشمن می‌دید، در همان ابتدا ناوهای خود را از خرمشهر تخلیه کرد و فقط چند ناو در آن منطقه ماندند. این نیرو با عملکرد به موقع و واکنش سریع خود پاسخ شیطنت‌های رژیم بعث را داد و نگذاشت حتی یک ناو از دشمن وارد آب‌های آزاد شود. من خلبان هوادریای نیروی دریایی ارتش و فرمانده اسکادران ضدسطحی بودم که در آن زمان طبق وظیفه‌ای که داشتم وارد جبهه شدم و به اهواز رفتم. ما با همکاری نیروی هوایی توانستیم جلوی پیشروی دشمن را که تا ۱۵ کیلومتری اهواز آمده بود بگیریم و عراقی‌ها را وادار کردیم که موضع خود را به حالت دفاعی برگردانند.

دیوار آهنین صدام را به چشم دیدم
در ۱۶/۷/۵۹ با ابلاغ مأموریت انتقال مجروحان از لجوند، حرکتمان را از لشکر ۹۲ زرهی اهواز با بالگردهای هلال‌احمر شروع کردیم، البته از قبل دارو و خون را از تهران همراه داشتیم. آن زمان نمی‌دانستیم دشمن تا کجا پیشروی کرده، به همین خاطر از بالای سر دشمن در حال پرواز بودیم و فکر می‌کردیم آن‌ها نیروهای خودی هستند که ناگهان تیراندازی شروع شد و هلی‌کوپتر آسیب دید. من دستور نشستن هلی‌کوپتر و ترک آن‌ را دادم که پس از فرود و خارج شدن ما هلی‌کوپتر منفجر شد. بعد از زدن هلی‌کوپتر بلافاصله اسکورپین عراقی رسید و سربازان عراقی از آن بیرون پریدند و شروع به کتک زدن ما با مشت و لگد کردند و ما را به سمت نیروهای خودشان بردند. آنجا تانک‌های عراقی تا چندین کیلومتر صف کشیده بودند و من به چشم خودم دیوار آهنی صدام را دیدم. زمانی که ما را به سنگر فرماندهی بردند من اعتراض کردم که ما از هلال‌احمر هستیم و نباید هلی‌کوپتر هلال‌احمر را می‌زدید و حق نداشتید ما را دستگیر کنید. ولی آنجا کسی به حرف ما گوش نمی‌داد، خواستند ما را با خود ببرند، من یکسری اطلاعات همراهم داشتم که نباید به دست دشمن می‌افتاد. به همین دلیل به بهانه دستشویی خود را به چادر خلوتی رسانده و تمام آنها را آنجا دفن کردم.
عراقی‌ها ما را به بصره و از آنجا به بغداد بردند و از آن لحظه ۱۰ سال اسارت من شروع شد. ابتدا ما را به استخبارات و بعد زندان ابوغریب و بعد به زندان ابوالرشید بردند که از همه زندان‌ها بدتر و سخت‌تر بود. ما نزدیک سی نفر خلبان بودیم و حدود ۲۸ نفر هم غیر خلبان که افرادی چون دکتر عاشوری رئیس اداره بهداشت و درمان نیروی دریایی ارتش، امیر دریادار محمد فرزانه رئیس بازرسی این نیرو و ناو استوار فرامرز احسان‌زاده از نیروی دریایی ارتش هم در بین ما حضور داشتند؛ البته همه مفقودالاثر محسوب می‌شدیم و تا زمان آزادی هیچکدام ثبت نام نشدیم.

دست رد به سینه بعثی‌ها
در زمان اسارت تنها چیزی که ما را زنده نگه می‌داشت و باعث می‌شد بتوانیم سختی‌ها را تحمل کنیم امید بازگشت به وطن بود. در بین ما حتی کسانی حضور داشتند که به ظاهر ناامید شده بودند اما در درون همان‌ها هم روزنه‌ای به بازگشت دیده می‌شد و در نهایت گمنامی گوهر عشق به‌وطن در سینه ما می‌درخشید. ما در این مدت فقط یک رادیو داشتیم که به وسیله آن از اخبار و اتفاقات جنگ و وضعیت کشور آگاه می‌شدیم. در مدت اسارت و حتی در زمان آزادی بارها از طرف عراقی‌ها به ما پیشنهاد شد که برویم و تابعیت یک کشور جدید را بپذیریم. مکرر به ما می‌گفتند که کشور شما جنگ‌زده است و آینده‌ای ندارد و ممکن است شما را همه فراموش کرده باشند. به ما وعده زندگی بهتر و راحت و بی‌دغدغه را می‌دادند اما همیشه همه اسیران و همه آنهایی که قلبشان برای ایران اسلامی می‌تپید با قدرت و ایمان تمام دست رد به سینه بعثی‌ها می‌زدند. در هنگام آزادی هم بار دیگر این پیشنهاد به ما شد و باز هم همه با هم تصمیم گرفتیم که به ایران بازگردیم و در دل با خود می‌گفتیم که ایران کشور ماست و مشکلات و مصائب آن هم به ما مربوط می‌شود. اینگونه بود که به کشور بازگشتیم.

رحلت امام، تلخ‌ترین خاطره
در زمان برگشتن وقتی به مرز خسروی رسیدیم قبل از ورود به خاک ایران چند نفر از دوستان که ظاهراً مسئولیتی هم داشتند وارد اتوبوس شدند و با یک حالت اندوهگین رو به ما گفتند: شماها افتخار ایران و اسلام هستید. شماها امانتدار خاک وطن بودید و با سربلندی از این امتحان بزرگ عبور کردید، ولی حیف شد ما امانتدار خوبی نبودیم، نتوانستیم امانت شما را حفظ کنیم. ما نتوانستیم امام را برایتان حفظ کنیم. در آن زمان غم و شادی توأمانی در همه وجود داشت. از یک طرف بعد از سال‌ها به خاک وطن برمی‌گشتیم و از یک‌سو رهبر عزیزمان را از دست داده بودیم. تلخ‌ترین خاطره من رحلت امام بود. در زمان اسارت ما زیر شکنجه‌های وحشیانه و غیرانسانی عراقی‌ها می‌خندیدیم و با همان خنده به شکنجه‌گرها و بازجوهای عراقی می‌گفتیم که ملت ایران به پشتوانه امامشان شما را با لگد از ایران بیرون می‌اندازند که همین حرف‌ها شدت شکنجه‌ها را بیشتر می‌کرد. لطف خدا بود که از آن دردها لذت ببریم اما با وجود این، غم ندیدن امام بعد از سال‌ها تحمل اسارت بسیار تلخ‌تر و سخت‌تر از آن شکنجه‌ها بود.

فصل آزادی
پس از آزادی پیرو فرمایشات مقام معظم رهبری که فرموده بودند: «این جنگ ما یک گنج است، آیا ما می‌توانیم از این گنج استفاده کنیم؟ این هشت سال جنگ تاریخ ما را می سازد.» خاطرات خود را نوشتم. ۱۰ سال اسارت به ما درس‌های زیادی داد. روی رفتار، عادات و اخلاقمان نیز تأثیرات خود راگذاشته بود. خدارا شکر می‌کنم که در نیروی دریایی خدمت کردم. این نیرو برای من و امثال بنده واقعاً سنگ تمام گذاشت و شخصیت ما را به ما برگرداند. من بعد از آزادی ابتدا با درجه ناخدا یکم در مرکز پژوهش‌های تاکتیکی ستاد نیروی دریایی مشغول خدمت شدم و بعد از آن چند سالی به عنوان افسر رابط نیروی دریایی ارتش در ستاد مشترک ارتش انجام وظیفه کردم. ناگفته نماند که در این مدت از پرواز دوری نکردم و چند سالی هم پرواز را دنبال کردم.

۱۵ بار قله دماوند را فتح کرده‌ام
بعدها به علت بیماری بازنشسته شدم ولی بعد از بهبود و سلامتی همواره کوهنوردی می‌کردم. این رشته ورزشی یکی از ورزش‌های مورد علاقه من بود و به قله‌های زیادی صعود کردم، دو بار قله آرارات، قله کلیمانجارو آفریقا، ۱۵ بار قله دماوند، پنج بار قله سبلان و سایر قله‌های ایران را توانسته‌ام فتح کنم. در سال ۸۵ نیروی دریایی ارتش من را در مراسم دانش آموختگی دانشجویان دانشگاه‌های افسری دعوت کرد و در آن مراسم افتخار شرفیابی خدمت مقام معظم رهبری و فرمانده کل قوا نصیبم شد که آن دیدار یکی از بهترین خاطرات زندگی‌ام است و تا پایان عمر آن را فراموش نخواهم کرد.
انتهای پیام/

https://pgolf.ir/vdcb.0b0urhbgwiupr.html
نام شما
آدرس ايميل شما