بعثیها برای سرش جایزه گذاشته بودند. وقتی به خانه میآمد، دائم نگرانش بودم. خواب راحت نداشتم. میترسیدم بلایی سرش بیاوردند. برای همین دوست نداشتم مرخصی بیاید. جبهه که بود، خیالم راحت تر بود. به ویژه که سر نترسی هم داشت. میگفت من مرد جنگم. اینجا هم جنگ تمام شود، به لبنان میروم...
