شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۱۸
کد مطلب : 1250
۱۸ سال زندگی در پادگان اشرف (قسمت دوم): پاسدارها دشمن شماره یک سازمان بودند.

خاطرات هادی شعبانی یک عضو جداشده از منافقین (قسمت دوم)

بعد از قبول قطعنامه از سوی ایران بود که سریعاً مسعود جلسه‌ای گذاشت و گفت باید تا یک هفته دیگر به ایران حمله کنیم، چرا که قبول قطعنامه از سوی جمهوری اسلامی نشان دهنده ضعف نیروهای ایرانی در جبهه‌های جنگ است . بازتاب شکست در عملیات مرصاد آن‌قدر وحشتناک بود که مسعود تنها یک هفته بعد از آن، اعلام نشست عمومی کرد
خاطرات هادی شعبانی یک عضو جداشده از منافقین (قسمت دوم)

اخیراً که کاسه صبر شیعیان عراق لبریز شد، فرزندان شهدای انتفاضه (که پدرانشان در عراق به دست تروریست‌های منافقین که حکم بازوی اطلاعاتی و اجرایی صدام را داشته، کشته شدند)، با حمله به پادگان اشرف تعدادی از اعضای تروریست حاضر در این پادگان را به همراه چند تن از کادرهای اصلی این گروهک کشتند؛ اقدامی که برخی فرماندهان نظامی ایران آن را در مسیر نابودی منافقین، بالاتر از عملیات مرصاد نامیدند.
پرونده منافقین بالاخره بعد از چند سال جرم و جنایت علیه دو ملت ایران و عراق با پاکسازی پادگان مخوف اشرف بسته شد.
آنچه در زیر می‌خوانید قسمت دوم، گفتگویی است با هادی شعبانی یک از اعضای سابق این گروهک که در سال‌های اخیر به ایران برگشت و  به بیان خاطرات و مشاهدات خود در طول بیست سال ارتباط و زندگی با گروهک تروریستی منافقین از جمله نحوه جذب و آموزش نیروها، وی‍ژگی‌های سرکردگان این گروهک و مقاطع مهمی مانند عملیات مرصاد (فروغ جاویدان)، اوضاع پادگان اشرف و نحوه فرار از سازمان پرداخت. در روزهایی که منافقین آخرین نفس‌های خود را در عراق می‌کشند، بازخوانی این گفتگو خالی از لطف نخواهد بود.

خُب، گفتید که عازم زاهدان شدید؟
بله، نزدیک بهمن ماه بود که وارد زاهدان شدیم و بعد از رد شدن از این شهر در کوه‌های زاهدان منتظر بودیم تا قاچاقچی که قرار بود ما را به اصفهان ببرد بیاید، ولی دو روز گذشت و او نیامد. بعد فهمیدیم که ترسیده و جا زده. ما هم نتوانستیم برویم و برگشتیم عراق. در واقع سازمان با انجام این عملیات قصد داشت تا در اصفهان اعلام حضور کند. چون چند ماه قبل از آن تعداد زیادی از نیروهای سازمان در اصفهان دستگیر یا کشته شده‌ بودند.

شرکت در عملیات‌ها چه امتیازی برای نیرو داشت؟
شرکت در عملیات، امتیاز بزرگی برای یک نیرو بود و کسی که قصد عضویت داشت، اگر قبلاً در عملیاتی شرکت کرده بود بدون چون و چرا جذب می‌شد. کسی هم که در عملیات شرکت می‌کرد یک پروسه ۴ ساله را طی می‌کرد. یعنی اگر H (هوادار) بود، تبدیل به K (عضو) می‌شد.
شرکت در عملیات هم به این صورت بود که ارشد تیم در گزارش‌ نهایی‌اش همه حرکات و گفته‌های دیگر اعضا را یادداشت می‌کرد و اگر کسی از انجام عملیات انصراف می‌داد، در جاهای دیگر مثل آشپزخانه و یا حتی نگهداری از حیوانات به کار گرفته می‌‌شد تا ببینند می‌تواند ادامه دهد یا نه.

گویا در سال ۶۵ استراتژی سازمان در انجام عملیات‌ها عوض شد؟
بله، همان سال بعد از ورود مسعود به بغداد پس از جلسه جمع‌بندی، بحث عملیات‌های تپه‌زنی در مرزها مطرح شد. چرا که در داخل خیلی از عملیات‌ها شکست می‌خورد و کسی بر نمی‌گشت. طبق آماری که همان موقع اعلام کردند نسبت کشته‌های سازمان به کشته‌های جمهوری اسلامی ۱۰ به ۲ بود. مسعود می‌گفت به جای عملیات در داخل، پایگاه‌های ایران در مرزها را می‌زنیم که هم درصد موفقیت بالاتر است و هم راحت‌تر است. در واقع با این کار قصد بالا بردن آمار کشته‌های ایران را داشتند و دیگر لازم نبود برای انجام عملیات، خطر تا تهران رفتن را به جان بخرند. این روند تا عملیات آفتاب در اوایل سال ۶۷ ادامه داشت. عملیات آفتاب اولین عملیاتی بود که تیپ‌ها و دسته‌های سازمان وارد صحنه درگیری شدند. البته عملیات آفتاب بیشتر به منظور انجام شناسایی از محل عملیات بعدی یعنی چلچراغ صورت گرفت که قرار بود در مهران انجام شود.

شما آن‌موقع در کدام قسمت از سازمان مشغول بودید؟
من از یک ماه قبل در واحد توپخانه مستقر شدم. شب قبل از انجام عملیات، تعداد زیادی کاتیوشا و توپخانه‌ عراق هم اضافه شدند و هم‌زمان با هم شروع به شلیک کردیم تا نیروهای سازمان بتوانند وارد شوند. نیروهای ایران تا ساعت ۴ صبح مقاومت می‌کردند و این مقاومت طوری بود که فرماندهان عراقی به مسعود گفتند امکان ورود به مرز ایران نیست، ولی سازمان قبول نمی‌کرد. توپخانه عراق تا ۲، ۳ روز بدون وقفه شلیک می‌کرد.

سازمان اعلام کرد ما در این عملیات تعداد زیادی توپخانه داشتیم این حرف چه‌قدر درست است؟
این حرف دروغ محض است. من خودم آن زمان در توپخانه بودم. سه قبضه توپ ۱۳۰ و سه تا هم ۱۲۲ خودکششی داشتیم که یکی از توپ‌های ۱۳۰ هم همان اول کار گیر کرد و با بقیه هم تنها یک روز و نیم توانستیم شلیک کنیم. اصلاً تا آن زمان کسی در سازمان آموزش توپخانه چندانی ندیده بود و آموزش‌ها بعد از عملیات فروغ تازه شروع شد که بحث مکانیزه کردن ارتش آزادی‌بخش پیش آمد. سازمان ید طولایی در بزرگ نشان دادن دستاوردهای خود دارد
یک مرتبه هم که به خاطر آزادی مریم از زندان پاریس، جمعیتی حدود ۳، ۴ هزار نفر در محل امجدیه در اشرف جمع شدند، سازمان اعلام کرد این جمعیت حدود ۷۰ هزار نفر بوده است! آخر اشرف به آن کوچکی چه‌طور می‌تواند این جمعیت را در خود جای دهد؟

خُب، اگر موافق باشید کم‌کم وارد بحث عملیات «مرصاد» و یا به قول سازمان «فروغ جاویدان» بشویم
بعد از قبول قطعنامه از سوی ایران بود که سریعاً مسعود جلسه‌ای گذاشت و گفت باید تا یک هفته دیگر به ایران حمله کنیم، چرا که قبول قطعنامه از سوی جمهوری اسلامی نشان دهنده ضعف نیروهای ایرانی در جبهه‌های جنگ است و گفت ما مقصر بودیم که ایران قطعنامه را قبول کرد. چون وقتی ما در عملیات چلچراغ مهران را تصرف کردیم، شعار «امروز مهران، فردا تهران» سر دادیم و رژیم ایران ترسید که ما بتوانیم وارد تهران شویم و به همین خاطر سریعاً آتش‌بس را پذیرفت. بعد از این صحبت‌ها بود که سازماندهی جدید شروع شده و تیپ‌ها و لشکر‌های جدید تشکیل شدند. بعدها مسعود عنوان کرد که در یک طرح هماهنگ با ارتش عراق قرار شد آنها از جنوب به ایران حمله کنند تا ما بتوانیم به راحتی از سمت غرب پیشروی کنیم.

شما شب قبل از شروع عملیات در جلسه معروف به توجیه فروغ یا خداحافظی حضور داشتید؟
بله، همه نیروها بودند. مسعود در آن جلسه سخنرانی مفصلی کرد و گفت همین فردا باید حرکت کنیم و حتی به مهدی ابریشیم‌چی هم که فرمانده محور تهران بود گفت: وقتی به تهران رسیدید اتاق کار سابق من در خیابان علوی را آماده کنید تا من بیایم و در آن مستقر شوم، بعد خطاب به نیروها گفت بعد از ورود به تهران تا ۴۸ ساعت هر کاری خواستید بکنید و هر کسی را که خواستید بکشید تا اینکه من فرمان عفو عمومی بدهم!

نیروها چه‌قدر به موفقیت در این عملیات امیدوار بودند؟
ما فکر می‌کردیم که واقعاً این طرح، عملی است. مسعود می‌گفت نیروهای ایران دیگر انگیزه جنگیدن ندارند و مردم هم خسته شده‌اند و منتظر جرقه‌ای هستند تا شورش کنند و وقتی گفتیم در بعضی یگان‌ها کمبود نیرو داریم، مسعود می‌گفت نگران نباشید در اولین شهر که وارد شویم مردم به ما می‌پیوندند و کمبودها جبران می‌شود. از طرفی هم برای نیروهایی که با انگیزه جنگیدن به سازمان پیوسته بودند، این عملیات آخرین فرصت بود یا می‌کشتیم و پیروز می‌شدیم یا کشته می‌شدیم.

ولی همان موقع نیروهای ایران تواسته بودند ارتش عراق را در جنوب ایران عقب بزنند، این برای شما جای سؤال نبود که چه‌طور کشوری که ضعیف شده می‌تواند چنین کاری کند؟
شما باید به این نکته توجه کنید که ذهن ما (نیروها) یک ذهن تاکتیکی نبود و این مسائل را نمی‌دانستیم. مثال ما، مثال اسکی‌بازی بود که روی برف احساسات لیز می‌‌خورد. ما قدرت تحلیل نداشتیم و حتی نمی‌توانستیم روی نقشه کار کنیم. فرماندهان به ما می‌گفتند همین مسیر مستقیم را که برویم، بدون مقاومت به کرمانشاه می‌‌رسیم و از آنجا هم همدان، ساوه، آوج و بعد تهران. ما هم قبول کردیم. الان که نگاه می‌کنیم می‌توانیم بفهمیم این نوع عملیات از اول شکست خورده بود. استفاده از زره‌پوش‌های لاستیک‌دار و حرکت در یک خط، آن هم روی جاده آسفالت، امکان موفقیت نداشت، ولی آن‌موقع کسی از نیروها این چیزها را نمی‌دانست. در واقع آن شب، شب اتمام حجت مسعود با بچه‌ها بود و طوری صحبت کرد که همه نیروها می‌گفتند همین امشب حمله را شروع کنیم. حتی برخی افراد در شبانه روز ۲ ساعت می‌خوابیدند و فقط کار می‌کردند به همین خاطر خیلی از نیروها در حمله فروغ از فرط خستگی در میدان نبرد خوابشان برد!

برای انجام عملیات آموزش خاصی هم دیدید؟
آموزش‌های مختصری بود آن هم برای کسانی که ۲، ۳ روز قبل از اروپا برای شرکت در عملیات آمده بودند و آن هم فقط آموزش تیراندازی با کلاش و کلت. کسانی که حین عملیات می‌رسیدند همین مختصر آموزش را هم نمی‌دیدند، فقط سلاحشان را می‌گرفتند و به میدان جنگ فرستاده می‌شدند. سازمان به دروغ به آنها می‌گفت الان در کرمانشاه هستیم شما هم به آنجا بروید. افرادی بودند که در اروپا بچه خود را تحویل همسایه داده بودند تا به عملیات برسند. کسانی که حتی دست چپ و راست خود را نمی‌دانستند، چه برسد به استفاده از سلاح.

نیروهایی که در این عملیات شرکت داشتند شامل ۳ دسته می‌شدند یک دسته اعضای قدیمی سازمان که آموزش دیده بودند، یک دسته اعضایی که از کشورهای دیگر اضافه شدند و دیگری هم اسراء سازمان. در مورد دو دسته آخر قدری برایمان توضیح بدهید.
نیروهایی که از خارج آمده بودند آموزش ندیده بودند و با این انگیزه در عملیات شرکت می‌کردند که از این خوان نعمت بهره‌ای ببرند و به این امید بودن که مثلاً رژیم تغییر کند و آنها به پست و منسبی برسند که اکثراً هم در عملیات کشته شدند. اما وضعیت اسرا از این هم وخیم‌تر بود.

چه‌طور؟
برخی از این اسرا، اسیران ایرانی موجود در زندان‌های عراق بودند که آنجا به بدترین شکل با آنها رفتار می‌شد. سازمان از این فرصت استفاده کرد و به آنها گفت اگر برای شرکت در عملیات به ما بپیوندید آزاد خواهید شد. برخی از آنها به این امید که بتوانند در حین عملیات فرار کنند، قبول کردند، اما غالب این اسرا کسانی بودند که در عملیات آفتاب اسیر شده بودند که تعدادشان به حدود ۳۰۰ نفر می‌رسید. این اسرا بیشتر از نیروهایی بودند که در سردشت، تعدادی در فکه و تعدادی هم حین عملیات چلچراغ اسیر شده بودند و همه این اسرا در پادگان «دبس» در کرکوک نگهداری می‌شدند که اردوگاه اسرای سازمان بود. وقتی عملیات شروع شد سازمان مجبور بود از حداکثر نیروها استفاده کند به همین دلیل سراغ این اسرا رفت. برخی از اسرا اعلام آمادگی کردند که تعدادشان کم بود. بقیه آنها را در اتاقی حبس کردند و مقداری آب و غذا برایشان گذاشته و به آنها گفتند هر موقع در عملیات پیروز شدیم می‌آییم سراغ شما و رفتند. یکی از مسئولان عملیات به نام «احمد واقف» گفت روز دوم مجدداً سراغ آنها رفتیم و گفتیم ما توانستیم کرمانشاه را تصرف کنیم هر کس می‌خواهد بیاید. تعدادی گول خوردند و آمدند و مابقی را دوباره حبس کرده و رفتیم. به این ترتیب حدود ۴۰ نفر از اسرا در عملیات شرکت کردند که اکثر آنها در صحنه عملیات گریختند. سازمان هم این موضوع را می‌دانست ولی می‌گفتند چاره‌ای نیست باید تعداد نیروها را افزایش داد. این زمانی بود که «کرند» در حال تصرف توسط نیروهای ایران بود و این یعنی محاصر نیروهای سازمان در اسلام‌آباد.

شما در عملیات مرصاد هم در توپخانه بودید؟
بله، فرمانده لشکرمان هم مهین رضایی معروف به آذر بود. روز عملیات یک توپ ۱۲۲ همراه ۲ دستگاه آیفا مهمات تحویل ما شد که ۴ نفر بودیم. تا اسلام آباد درگیری خاصی نداشتیم تا اینکه به حسن‌آباد رسیدیم. آنجا درگیری کوچکی رخ داد ولی توانستیم راه را باز کنیم تا به تنگه چهار زبر (تنگه مرصاد) رسیدیم که درگیری اصلی شروع شد. حوالی ۱۰ صبح بود که از ناحیه شکم مجروح شدم و من را به زیر پل حسن‌آباد منتقل کردند که اکثر زخمی‌های مرصاد آنجا بودند. از حسن آباد به فرمانداری اسلام‌آباد رفتیم، تعداد زخمی‌ها خیلی زیاد بود و اکثراً حال وخیمی داشتند. ما را از آنجا به کرند و سپس به سر پل ذهاب بردند و از سرپل ذهاب به وسیله هلی‌کوپتر عراقی ما را به بیمارستانی در بغداد منتقل کردند.  هوا در حال تاریک شدن بود که تعداد زخمی‌ها در بیمارستان به قدری شد که مابقی مریض‌ها را از آنجا منتقل کردند و بیمارستان به صورت کامل در اختیار سازمان قرار گرفت. من از ناحیه شکم تیر خورده بودم و حال خوبی نداشتم. جالب اینجاست که بعد از اتمام عملیات و شکست کامل سازمان برخی نیروها پیش ما می‌آمدند و به دروغ می‌گفتند که کرمانشاه را تصرف کردیم و آنجا مستقر هستیم. من ۸ ماه بستری بودم و بعد از آن هم تا ۲ سال تحت نظر دکتر قرار داشتم.

دوستانتان از صحنه درگیری مطلب خاصی به شما نگفتند؟
یکی از آنها خاطره‌ای تعریف کرد که بد نیست اینجا بازگو شود تا ببینید رأفت و عطوفتی که سازمان و مسعود رجوی از آن دم می‌زد به چه گونه بود. استراتژی سازمان در عملیات فروغ، استراتژی «پرچم نظامی» بود. یعنی هر کس که جلوی شما را گرفت او را بکشید و این «هر کس» یعنی پاسدار.
یکی از دوستان تعریف می‌کرد که تعدادی از نیروهای پاسدار را در عملیات فروغ اسیر کردیم و آنها را با دست بسته در گوشه‌ای نگه داشتیم. هوا خیلی گرم بود و اینها تشنه بودند. یکی از افراد پیش فرمانده گردان یعنی عبد‌الواهب فرجی (افشین) رفت و از او پرسید با این اسرا چه‌کار کنیم؟ افشین که علاقه زیادی به کلت داشت، اسلحه‌اش را بیرون آورد و با اشاره گفت همه آنها را آب بدید. با اشاره افشین همه اسرا تیر باران شدند و اجساد آنها روی هم ریخته شد و از آن عکس گرفتند. این عکس تا مدتها به عنوان یکی از مهم‌ترین دستاوردهای عملیات فروغ جاویدان در جلسات معرفی می‌شد.

بازتاب شکست عملیات فروغ در داخل سازمان چه‌طور بود؟
بازتاب این شکست آن‌قدر وحشتناک بود که مسعود تنها یک هفته بعد از آن، اعلام نشست عمومی کرد و دستور داد تا همه نیروها حتی مجروحین را از بیمارستان به این نشست بیاورند. من آن‌موقع در بیمارستان بستری بودم با همان تخت بیمارستان مرا به سالن آوردند. وضع خیلی خراب بود و اکثر نیروها بریده بودند. از یک طرف به تهران نرسیده بودیم و از آن بدتر اینکه دوباره به عراق برگشتیم و نمی‌دانستیم آینده چه می‌شود. آتش‌بس هم که برقرار شده بود.

سازمان برای ترمیم این وضعیت چه‌کار کرد؟
مسعود در آن نشست شروع به توجیه کرد و این کار را هم خوب بلد بود. مثلاً می‌گفت ما در این عملیات ۱۵۰۰ کشته دادیم در حالی که توانستیم ۵۵ هزار نفر از نیروهای رژیم را بکشیم(!) و حرف‌هایی از این دست. با این حال فضای بعد از مرصاد بسیار سنگین بود. سازمان برای شکستن این فضا اقدام به وارد کردن نیروهای جدید از اروپا کرد. به آنها می‌گفتند چند ماه برای آموزش بیایید و هر کس که خواست می‌تواند بعد از آموزش برگردد. مسعود می‌گفت ما خودمان را برای عملیات فروغ ۲ آماده می‌کنیم، ولی دیگر فایده‌ای نداشت. این وضع ادامه پیدا کرد تا اینکه بعد از حمله آمریکا به عراق به اوج خود رسید.

با نیروهای بریده چگونه رفتار می‌کردند؟
روال بر این بود که وقتی کسی از سازمان می‌‌برید، ابتدا سعی می‌کردند با صحبت او را منصرف کنند، اگر جواب نمی‌داد در جلسه عمومی موضوع را مطرح می‌کردند و رکیک‌ترین توهین‌ها به او می‌شد. اگر باز هم جواب نمی‌داد مسئولان عالی‌رتبه سازمان با او صحبت می‌کردند و در نهایت تحویل زندان ابوغریب می‌شد. در این مقطع به اصطلاح می‌گفتند «نفت او سوخته و آتش به فیتله رسیده است.»

شما به عنوان کسی که تا سال ۸۳ در سازمان حضور داشتید بفرمایید فضای بعد از شکست مرصاد تا سال ۸۳ در سازمان چه‌طور بود؟
همان‌طور که گفتم اوضاع بعد از حمله آمریکا به عراق بسیار وخیم شد و این فضا با اتفاقات دیگری مثل خلع سلاح سازمان و دستگیری مریم در پاریس دیگر قابل تحمل نبود. نیروها هم هر روز بیشتر به تناقض می‌رسیدند و سازمان برای جمع کردن خود به هر دری زد. در مقطعی اعلام شد هر کس تناقضی دارد بیاید و مطرح کند ولی منتظر جواب نباشد. هر هفته جمعه‌ها جلسه عمومی تشکیل می‌شد و در آن به بررسی اوضاع داخلی ایران می‌پرداختند و در آخر هر جلسه به این نتیجه می‌رسیدند که رژیم ایران تا آخر این هفته سقوط خواهد کرد. دیگر این حرف‌ها در بین بچه‌ها حالت جوک پیدا کرده بود.

این تناقض‌هایی که می‌گویید چه‌طور شکل می‌گرفت؟
این تناقض‌ها به خاطر دروغ‌هایی بود که از طرف سازمان به بچه‌ها گفته می‌شد. مثلاً مسعود می‌گفت رهبری سازمان در هر حالی جلودار سازمان خواهد بود، ولی ناگهان ما دیدیم نه تنها آنها اصلاً در عراق نیستند بلکه مریم در فرانسه دستگیر شده است یا مثلاً اگر قرار بود پولی از سازمان خرج شود مسئولین می‌گفتند این پول خون شهداست و نباید آن را به راحتی خرج کرد ولی خودشان در خرج این پول‌ها از همه بدتر بودند.
یادم هست یک مرتبه که برای انجام کاری از صبح تا غروب بیرون بودم نزدیک ظهر برای ناهار یک ساندویچ خریدم و خوردم و وقتی برگشتم فاکتور آن را به مسئولم ارائه کردم. به خاطر همین یک ساندویچ پدری از من درآوردند که باور کردنی نبود. می‌‌‌‌‌گفتند رفتی با پول خون شهدا ساندویچ خوردی؟ ولی خودم شاهد بودم که چه‌طور برای جلسات خود ولخرجی می‌کردند. مسعود یک ماشین بنز آخرین مدل داشت که این اواخر از ترس مصادره اموال سازمان، آن را فروخت. خُب، ما این تناقض‌ها را می‌دیدیم که برایمان قابل حل نبود.

با رحلت حضرت امام(ره) سازمان چه کرد؟ برنامه خاصی نداشتید؟
ساعت ۲ نیم شب بود که خبر فوت امام به سازمان رسید، همان نیمه شب نیروها را بیدار کردند و اعلام جشن عمومی شد. تیر هوایی شلیک می‌کردند و شیرینی می‌دادند و مسعود هم سریعاً نشست عمومی گذاشت و گفت که ما آماده حرکت به سمت ایران هستیم فقط باید موافقت صاحب‌خانه یعنی صدام را هم جلب کنیم، ولی چند روز گذشت و خبری نشد. سازمان اعلام کرد که صدام به دلایلی با این موضوع مخالف است. مسعود همیشه بعد از مرصاد می‌گفت برای حمله به ایران یا باید مردم علیه حکومت شورش کنند یا اینکه اتفاق مهمی مثل فوت امام رخ بدهد.

قضیه خلع سلاح چه‌طور پیش آمد؟
فروردین ۸۲ که قرار بود به ایران حمله کنیم ولی خبری نشد و در همین اوضاع و احوال بود که بغداد هم سقوط کرد. مسعود اعلام کرد باید تسلیم آمریکایی‌‌ها شویم، چون سلاح را می‌توان دوباره به دست آورد ولی به دست آوردن نیرو خیلی سخت است. می‌گفت اگر با آمریکا وارد مذاکره شویم در صورت حمله به ایران می‌توانیم مجدداً از طرف آنها مسلح شویم. این خلع سلاح دیگر تیر اخلاصی بر پیکر سازمان بود. خیلی از نیروها می‌خواستند از سازمان جدا شوند ولی نمی‌توانستند.
برخی دیگر انگیزه‌ای برای ادامه زندگی نداشتند. سنشان بالا بود و کسی را هم نداشتند. اما اکثراً از مسئله فرار از پادگان می‌ترسیدند، چون سازمان در مقطعی اعلام کرد هر کس را که قصد فرار داشته باشد و دستگیر شود ۲ سال در زندان سازمان زندانی می‌کند و بعد تحویل زندان ابوغریب می‌دهند. بچه‌ها از این موضوع به شدت واهمه داشتند. عده‌ای هم که دستشان به خون آلوده بود و می‌دانند اگر به ایران برگردند دستگیر و یا اعدام خواهند شد.

خود شما چه‌طور از سازمان جدا شدید؟
در آن مقطع آمریکایی‌ها در بغداد حضور داشتند و هر کس خودش را به کمپ آمریکایی‌ها می‌رساند می‌توانست پناهنده شود ولی همین رسیدن به کمپ آمریکایی‌ها کار سختی بود که تعدادی از بچه‌ها توانسته بودند این کار را بکنند. سازمان سریع شروع به تبلیغات کرد که در کمپ آمریکایی‌ها رفتار بدی با جدا شدگان سازمان می‌شود ولی این‌طور نبود. یکی از نیروها که برای دیدن برادرش به کمپ آمریکایی‌ها رفته بود، گفت این حرف‌های سازمان دروغ است. من چون راننده بودم می‌توانستم از پادگان خارج شوم یک روز به همراه تعدادی از دوستان فرار کردیم و خودمان را به کمپ آمریکایی‌ها رساندیم، آن‌موقع من راننده مژگان پارسایی رئیس وقت سازمان بودم. در کمپ آمریکایی‌ها از آنها خواستیم تا ما را تحویل صلیب‌سرخ بدهند. در همان‌جا بود که تصمیم گرفتم به خانواده‌ام که ۲۰ سال هیچ خبری از آنها نداشتم تلفن بزنم. با هزار زحمت توانستم شماره منزل را پیدا کنم. مادرم سال ۷۴ فوت کرده بود و برادرم باورش نشد که من باشم. گویا اطلاعات شهرمان همان سال‌های اول به آنها گفته بود که هادی به مجاهدین پیوسته ولی دیگر خبری از من نداشتند. بالاخره با دادن چند نشانی باورش شد. ما را تحویل صلیب سرخ ایران دادند و آنها هم ما را در مرز تحویل نیروهای ایرانی دادند.

از طرف سازمان تلاشی برای برگشت شما نشد؟ بالاخره شما از نیروهای قدیمی محسوب می‌شدید؟
چرا. همان ابتدا مژگان پارسایی رئیس وقت سازمان به همراه فائزه محبت‌کار مسئول تبلیغات وقت، برای صحبت با من به کمپ آمریکایی‌ها آمدند، ولی من حاضر به صحبت نشدم. بعد از آنکه از برگشت من ناامید شدند در سازمان شروع به تبلیغ کردند که فلانی از اول هم نفوذی ایران بود و حرف‌هایی از این دست.

چرا آمدید ایران؟ ‌نمی‌ترسیدید؟
چرا ترس که داشتم و راستش نمی‌خواستم به ایران بیایم. موضوع را به صورت تلفنی با برادرم در ایران مطرح کردم، او گفت نگران نباش اگر گناهی نداشته باشی کسی با تو کاری ندارد. حتی جالب این است که در کمپ آمریکایی‌ها هم به ما می‌گفتند بهترین کشور برای رفتن همین ایران است و مطمئن باشید با شما رفتار بدی نمی‌کنند.

پس نیروهایی که اخیراً جذب سازمان می‌شوند، این جذب با چه انگیزه‌ای و چه‌طور است؟
دیگر انگیزه‌ای وجود نداشت. برخی از این نیروها با حقه و فریب جذب می‌شدند. من چند ماه از سال ۶۶ تا ۶۷ مأموریتی در انجمن ترکیه در استانبول که معروف بود به سرپل داشتم. در ترکیه جوانانی بودند که به قصد رفتن به اروپا به صورت قاچاق از ایران می‌آمدند. از آنجا آنها شناسایی و به سازمان معرفی می‌شدند. بعد از طرف سازمان با آنها تماس گرفته می‌شد که اکثراً این تماس‌ها از طرف زن‌های سازمان صورت می‌گرفت و من چون مدتی هم در قسمت گزینش سازمان بودم می‌دیدم چه‌طور با این جوان‌ها ارتباط برقرار می‌کنند و چه چیزهایی به آنها می‌گویند. به این جوان‌ها می‌گفتند ما در عراق یک شرکت تجاری داریم شما بیایید چند ماه برای ما کار کنید، در عوض ما هم کار رفتن شما به اروپا را ردیف می‌کنیم. نحوه صحبت با این جوان‌ها طوری بود که اکثراً فریب می‌خوردند و می‌آمدند، اما همین که پایشان به عراق می‌‌رسید به چنگ نیروهای سازمان می‌افتادند و آنجا بود که درگیر راهی برای برگشت نداشتند. به آنها می‌گفتند اگر قصد فرار داشته باشید به عنوان قاچاقچی تحویل مقامات عراق می‌شوید و به این ترتیب مجبور به همکاری می‌شدند.
البته بعدها سازمان به جذب جوانان و نوجوانان ۱۵، ۱۶ ساله روی آورد. کسانی که نه انقلاب را درک کردند و نه قدرت تحلیل داشتند. اینها پس از جذب تحت آموزش‌های ایدئولوژیک قرار می‌گرفتند به طوری که ذهنشان مطابق خواست سازمان شکل بگیرد. فقط کافی بود که پای سازمان به خارج از عراق باز شود آن وقت می‌دیدید که چه‌طور نیروها فرار می‌کردند. در این صورت دیگر کسی در سازمان نمی‌ماند، مهم فرار از پادگان بود.

فروردین سال ۷۸ اتفاق مهمی در ایران افتاد و آن هم ترور شهید علی صیادشیرازی توسط منافقین بود. چه‌طور از این اتفاق مطلع شدید و واکنش سازمان در این رابطه چه‌طور بود؟
اصولاً هر عملیات موفقی که در داخل ایران انجام می‌شد سازمان جشن مختصری می‌گرفت، ولی ترور صیاد یک اتفاق ویژه بود و سازمان هم سنگ تمام گذاشت. آن روز هم جشن عمومی اعلام شد و تیر هوایی و شیرینی و شام جمعی هم دادند. اتفاقی که به ندرت می‌افتاد. مسعود هم در یک نشست عمومی این ترور را تبریک گفت. بالاخره صیاد یکی از فرماندهان بزرگ عملیات مرصاد بود که ضربه سختی به پیکر سازمان وارد کرد.

شما در صحبت‌هایتان از ویژگی‌های مسعود رجوی زیاد گفتید، در پایان بفرمایید از دید شما مسعود رجوی کیست؟[
سؤال خوبی است شاید در داخل ایران، مردم کمتر مسعود را بشناسند. باید به مردم گفت که این رجوی چه قدرتی در فریب آدم‌ها دارد؟ او با به کارگیری الفاظ و کلمات می‌تواند بر افراد تأثیر زیادی بگذارد. رجوی کسی بود که آن‌قدر در وطن فروشی جلو رفت که صدام او را برادر خود معرفی کرد. صدام بارها گفت من مدیون برادران مجاهد خود هستم و این حرف عین واقعیت است. کشتاری که سازمان از کردها برای صدام کرد خیلی در تداوم حکومتش مؤثر بود. همین مسعود رجوی در مجلس سناتورهای انگلیس طوری صحبت کرد که همه برایش گریه کردند. سناتورهایی که خودشان ختم دوز و کلکند! مسعود بارها در سخنرانی‌هایش گفت که من در دنیا، کسی را باهوش‌تر از (امام) خمینی نمی‌شناسم و کسی را ندیدم که مانند او قدرت تحلیل و تدبیر داشته باشد. مسعود زرنگی خاص خود را دارد. می‌دانست که در سخنرانی از چه موضعی وارد شود تا بیشترین تأثیر را بر شنونده‌اش بگذارد. مسعود از احساسات مخاطب نهایت بهره را می‌برد. متأسفانه او از این قدرت در فریب نیروهایش نهایت بهره را برد هر چند امروز دیگر آن تأثیرگذاری سابق را ندارد.

انتهای پیام/
 

https://pgolf.ir/vdcj.ievfuqe8ysfzu.html
نام شما
آدرس ايميل شما