بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۷ من هوادار چریکهای فدایی خلق بودم و چون در حال و هوای گروههای چپ قرار داشتم احساس میکردم اینها هستند که در میدان مبارزه حضور دارند و میتوانند انقلاب را به موفقیت برسانند.
اخیراً که کاسه صبر شیعیان عراق لبریز شد، فرزندان شهدای انتفاضه (که پدرانشان در عراق به دست تروریستهای منافقین که حکم بازوی اطلاعاتی و اجرایی صدام را داشته، کشته شدند)، با حمله به پادگان اشرف تعدادی از اعضای تروریست حاضر در این پادگان را به همراه چند تن از کادرهای اصلی این گروهک کشتند؛ اقدامی که برخی فرماندهان نظامی ایران آن را در مسیر نابودی منافقین، بالاتر از عملیات مرصاد نامیدند.
پرونده منافقین بالاخره بعد از چند سال جرم و جنایت علیه دو ملت ایران و عراق با پاکسازی پادگان مخوف اشرف بسته شد.
آنچه در زیر میخوانید قسمت اول، گفتگویی است با هادی شعبانی یک از اعضای سابق این گروهک که در سالهای اخیر به ایران برگشت و به بیان خاطرات و مشاهدات خود در طول بیست سال ارتباط و زندگی با گروهک تروریستی منافقین از جمله نحوه جذب و آموزش نیروها، ویژگیهای سرکردگان این گروهک و مقاطع مهمی مانند عملیات مرصاد (فروغ جاویدان)، اوضاع پادگان اشرف و نحوه فرار از سازمان پرداخت. در روزهایی که منافقین آخرین نفسهای خود را در عراق میکشند، بازخوانی این گفتگو خالی از لطف نخواهد بود.
از چه سالی و چهطور جذب سازمان مجاهدین خلق (منافقین) شدید؟
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۷ من هوادار چریکهای فدایی خلق بودم و چون در حال و هوای گروههای چپ قرار داشتم احساس میکردم اینها هستند که در میدان مبارزه حضور دارند و میتوانند انقلاب را به موفقیت برسانند. سال ۵۸ رفتم سربازی تا سال ۶۰ که این اواخر دیگر چریکهای فدایی ضعیف و نیروهایش ریزش کرده بودند. بعد از آن در نظرم تنها گروهی که در مبارزه باقی مانده و با گوشت و پوست خود مبارزه میکرد سازمان مجاهدین بود. این بود که بعد از کشته شدن موسی خیابانی و اشرف (همسر مسعود رجوی) هوادار سازمان شدم.
شما در آن زمان مطالعه هم میکردید؟ راجع به جریانهای انقلابی چه نظری داشتید؟
بله، کتابهایی را در رابطه با انقلابهای آمریکای لاتین و آسیای شرقی مطالعه میکردم و آن مدینه فاضلهای که در ذهنم بود در سازمان مجاهدین خلق دیدم و همین انگیزهام شد تا برای امر مبارزه و آزادی به این سازمان بپیوندم.
شخصیت و الگوی ذهنی شما در آن مقطع چه کسی بود؟
از میان خارجیها به «چهگوارا» و در داخل به «بیژن جزنی» خیلی علاقه داشتم و حتی جزوهها و پروسه زندگیاش را مطالعه کرده بودم. مسعود رجوی هم بارها در نشستهای عمومی سازمان، خطوط مبارزاتی جزنی را به عنوان تز معرفی میکرد.
آشناییتان با سازمان از چه طریقی بود؟ کسی شما را معرفی کرد؟
همانطور که گفتم من از سال ۶۰ هوادار سازمان شدم و تا سال ۶۳ این روند ادامه داشت و در این مدت به همراه برخی از دوستان، تنها کار تبلیغی میکردیم تا اینکه در تابستان ۶۳ از طریق یکی از دوستانم که عضو سازمان بود توانستم ارتباط تلفنی برقرار کنم. در کل، روال جذب به این صورت بود که حتماً میبایست یک نفر از اعضای سازمان شما را معرفی کند و من هم قبلاً به این دوستم گفته بودم که میخواهم عضو سازمان شوم. از این زمان دیگر ارتباط ما تلفنی برقرار میشد.
این ارتباط تلفنی چهطور برقرار میشد و چه اطلاعاتی از این طریق میگرفتید؟
چون ما اهل تنکابن بودیم، ارتباطها هم معمولاً در همان تنکابن و یا رامسر برقرار میشد و بیشتر از طریق تلفن و با کد با هم صحبت میکردیم. مثلاً میگفتند فردا خبر خوبی برایت داریم، بیا فلان رستوران و منتظر تماس ما باش.
از اولین تماس تلفنی تا موقعی که به صورت حضوری یکی از اعضای سازمان را دیدید چه مدت طول کشید؟
۱۴ ماه. سال ۶۴ بود که روز پنجشنبه طی یک تماس تلفنی به من گفتند شنبه خودت را در زاهدان به فلان مغازه معرفی کن و به هیچکس حتی خانوادهات هم چیزی نگو. من به خانواده گفتم ۲ روز به تهران میروم و چون قبلاً هم این کار را میکردم چیزی نگفتند. آمدم زاهدان و خودم را معرفی کردم. من و دوستم را که با هم به زاهدان رفته بودیم به خانهای برده و ۴۸ ساعت نگه داشتند، تا اینکه از مسیر حرکت مطمئن شدند و سپس به صورت قاچاق از مرز ایران وارد پاکستان شدیم. در پاکستان به شهر کویته رفتیم و از UN برگ پناهندگی گرفتیم تا بتوانیم به شهر کراچی برویم، در کراچی ما را تحویل نیروهای سازمان دادند و این اولین ملاقات حضوری با افراد سازمان بود.
چهقدر در پاکستان ماندید؟
حدود ۲ هفته. در این مدت بچههای سازمان که به «نیروهای رابط» معروف هستند کارهای مربوط به گرفتن پاسپورت و ویزای ما را برای رفتن به بغداد انجام میدادند. پس از آن به کویت پرواز کردیم و پس از توقف کوتاهی در کویت، به عراق رفتیم.
در زمانی که شما هوادار سازمان بودید، موضعتان نسبت به اتفاقاتی مثل انفجار دفتر حزب جمهوری و شهادت آیتالله بهشتی چه بود؟
خُب آنموقع من سرباز بودم و تبلیغات زیادی هم علیه آقای بهشتی در جامعه میشد. مثلاً میگفتند که با رژیم شاه همکاری داشته و سوابق ایشان در هامبورگ را میگفتند و یا ایشان را با برخی سران شوروی مقایسه میکردند. به این ترتیب ذهنیت ما به آقای بهشتی طوری شد که نسبت به ترور ایشان نگاه مثبتی داشتیم و بر اثر القائات سازمان به این باور رسیده بودیم که تا چند ماه دیگر واقعاً رژیم سقوط خواهد کرد.
قبل از ورود به عراق چه ذهنیت و انگیزهای داشتید؟
هیچ ذهنیتی از فضای عراق نداشتیم و فکر نمیکردیم محل استقرارمان آنجا باشد. میگفتیم ما را برای جنگیدن با رژیم، از عراق به کردستان منتقل میکنند.
سازمان سازمان رادیویی به نام صدای مجاهد داشت که از قسمت کوچکی از کردستان که در دست مخالفین جمهوری اسلامی بود پخش میشد. این رادیو طوری اخبار را منعکس میکرد که انگار همه کردستان در دست مخالفین جمهوری اسلامی است و ما هم باور میکردیم. از طرفی چون کتابهای مربوط به انقلابهای نیکاراگوئه، آمریکای لاتین و آسیای شرقی را خوانده بودم دوست داشتم مانند آنها و به همان روش، مبارزه چریکی کنم. سقف امکاناتی هم که در ذهن داشتیم یک چادر بود که زیر آن مثل بقیه گروههای چریکی زندگی و مبارزه کنیم، ولی وقتی به بغداد رسیدیم و آن امکانات، ماشینهای آخرین مدل و جشنها را دیدیم، تعجب کردیم.
موقع رفتن به پاکستان چهطور؟ به خانوادهتان چه گفتید؟
همانطور که گفتم سازمان توصیه کرده بود، هیچکس از انتقال ما با خبر نشود و من هم چیزی به خانواده نگفتم. وقتی به پاکستان رسیدیم به خانه تلفن زدم و گفتم من الان پاکستان هستم و میخواهم برای ادامه تحصیل به انگلستان بروم. میزان تحصیلاتم دیپلم بود که دیگر ادامه هم ندادم. این مکالمه کوتاه، تمام صحبتی بود که در طول این ۲۰ سال میان من و خانوادهام رد و بدل شد و دیگر تا سال ۸۳ که برگشتم کوچکترین خبری از آنها نداشتم.
چند خواهر و برادر بودید؟ آیا دیگر اعضای خانوادتان در کار شما دخالت نمیکردند؟
ما ۵ برادر و من فرزند آخر بودم. خواهر نداشتیم و پدرمان هم سال ۵۷ فوت کرده بود و من به همراه دو تا از برادرانم با مادرم زندگی میکردم. در محیط خانواده از آزادی عمل برخوردار بودم و از طرفی هم طوری رفتار میکردم تا کسی از کارهایم با خبر نشود.
بعد از ورود به عراق اولین جایی که شما را بردند کجا بود؟
ابتدا ما را که حدود ۱۳، ۱۴ نفر بودیم به پایگاه «ضابطی» در بغداد منتقل کردند. پایگاه ضابطی اولین جایی بود که هر کس جذب میشد میبایست مدتی آنجا میماند. حدود ۱۰ روز در پایگاه ضابطی بودیم و در این مدت کارمان نوشتن پروسه زندگیمان بود. قبلاً کجا بودیم؟ چهکار میکردیم؟ چه کسی را در سازمان میشناسیم؟ خلاصه هر اتفاقی که در زندگیمان رخ داده بود باید مینوشتیم.
بعد از ۱۰ روز ۲ نفر از اعضای سازمان به عنوان مسئولین چک امنیتی بچهها آمدند تا صلاحیت افراد را تأیید کنند و تکتک با افراد برخورد کردند تا ببینند کسی نفوذی نباشد. از بچهها سؤال میکردند که چه کسی را در سازمان میشناسی؟ اگر کسی را نمیشناخت چند روز تحت نظر قرار میگرفت تا مطئمن شوند نفوذی نیست. من کسی را نمیشناختم اما فردی که از من سؤال میکرد همشهری از آب در آمد و برادرانم را شناخت و تأییدم کرد.
پیش آمد که کسی هم تأیید نشود؟
نه، همه را قبول کردند چون در آن زمان سازمان احتیاج به نیرو داشت و از طرفی هم کسی که از طریق پاکستان آمده بود هوادار سازمان بود و تنها کاری که میکردند طرف را چند روز تحت نظر قرار میدادند و سپس او را تأیید میکردند.
از فضای پایگاه ضابطی بیشتر برایمان بگویید؟
پایگاه ضابطی یک ساختمان چند طبقه در نزدیکی میدان فردوس عراق و ابتدای خیابان الرشید بود. در کل همه پایگاههای سازمان در بغداد، هتل یا ساختمانهای چند طبقهای بودند که سازمان یا آن را اجاره میکرد و یا میخرید.
این ساختمان چند طبقه دارای چندین واحد بود که هر واحد یک مسئول جدا داشت که زیر نظر مسئول طبقه اداره میشد. هر طبقه نیز کار خاص خود را داشت، مثلاً یک طبقه اداری بود، طبقه دیگر کار پروسهها را انجام میداد، یک طبقه قسمت پذیرش بود و یک طبقه هم آسایشگاه که در آسایشگاه، زنها و مردها جدا بودند.
در ابتدا سازمان فقط ۲ و ۳ پایگاه در بغداد داشت، ولی به تدریج با اضافه شدن پایگاههای دیگر مثل «جلالزاده»، «سیفی»، «سرپل» و غیره که همگی در یک منطقه از چهارراه آندلس تا میدان فردوس جمع شده بودند، این منطقه در اختیار مجاهدین قرار گرفت.
شما برای انتقال به عراق هزینهای هم پرداخت کردید؟
نه، همه هزینهها به عهده سازمان بود و حتی گفتند برای هر نیرو از زمان برقراری اولین تماس تا وقتی که جذب شود، ۶۰ هزار تومان هزینه کردهاند و برای همین خاطر هم در پاکستان از همه رسید گرفتند که اگر کسی در وسط راه برید، میبایست تمام خسارت را میپرداخت.
در سازمان هر کس یک پرونده خوب و یک پرونده بد دارد و همه حرکات و خصلتهای او ثبت میشود و مثلاً حتی اگر بدن شما بوی عرق هم بدهد در پرونده شما ثبت میشود و هر چه پرونده بد شما پر باشد به نفع سازمان است، چرا که مهدی افتخاری نفر سوم سازمان یک روز برید و سازمان برای توجیح آن به این پرونده بد نیاز دارد. همه نیروها این پرونده را داشتند جز مسعود و مریم که هیچکس تحت هیچ شرایطی حق انتقاد از آنها را نداشت.
بعد از طی دوره پایگاه ضابطی کجا رفتید؟ سازماندهی شدید؟
بله، روال این بود که بعد از پایگاه ضابطی، افراد تأیید شده را برای آموزش نظامی سازماندهی میکردند. من همراه ۳، ۴ نفر دیگر منتقل شدیم به پایگاه «جلیلی» در «سلیمانیه».ولی زمانی به آنجا رسیدیم که آموزشها شروع شده بود، به همین خاطر تا شروع دوره بعد، حدود ۲۰ روز در آشپزخانه کار کردیم.
۱۰ روز از آموزش ما میگذشت که چند نفر از فرماندهان آموزش چریک شهری برای گزینش افراد جهت عملیات در داخل ایران از «کرکوک» به پایگاه جلیلی آمدند. بعد از صحبت با تکتک افراد، من هم انتخاب شدم و به همراه ۱۰، ۱۲ نفر دیگر منتقل شدیم به دانشکده چریک شهری «ملک مرزبان» در شهر کرکوک که پایگاه بزرگی بود.
وقتی برای عملیات داخل ایران انتخاب شدید، به شما چه چیزی گفتند؟
از من پرسیدند کجا میخواهی عملیات کنی تهران یا شهر خودتان؟ گفتم چون در شهر خودمان من را میشناسند بهتر است آنجا نباشد، ولی در تهران یا شهر دیگر حاضرم. تا اینکه شهر اصفهان را برای عملیات من در نظر گرفتند.
پس پایگاه ملک مرزبان باید با بقیه پایگاهها متفاوت باشد. چه آموزشهایی آنجا میدادند؟
آموزشهای پایگاه ملک مرزبان که به آن دانشکده چریک شهری هم میگفتند، در رابطه با عملیاتهای داخل بود. در آنجا کار با انواع سلاح، موتور سواری، ماشین سواری، آموزش جعل مدارک، شنود و در کل هر کاری که برای عملیات چریکی در داخل ایران لازم بود آموزش میدادند و هیچ نیرویی تا زمان اعزام، از پایگاه خارج نمیشد چون امکان داشت در تماس با بقیه پایگاهها، اطلاعاتی لو برود. افراد این پایگاه حتی در سازماندهیها نیز شرکت نمیکردند.
شما در طول حضور در سازمان از «عملیاتهای مهندسی» که اوایل دهه شصت و بعد از لو رفتن تعداد زیادی از خانههای تیمی سازمان شروع شد چیزی شنیدید؟ مثلاً در مورد ربودن، شکنجه و کشتن سه پاسدار کمیتههای انقلاب (طالب طاهری، محسن میرجلیلی و شاهرخ طهماسبی) چیزی میگفتند؟
شنیده بودم که در اوایل دهه شصت اتفاقی به نام شبکه «عبدالله پیام» در سازمان افتاد و قضیه از این قرار بود که فردی از نیروهای اطلاعاتی جمهوری اسلامی در سازمان نفوذ کرد و از طریق وی تعداد زیادی از خانههای تیمی لو رفت و افراد زیادی نیز دستگیر شدند. بعد از آن سازمان اعلام کرد هیچ رابطی در ایران ندارد. اما در مورد عملیاتهای مهندسی چیز زیادی نمیگفتند فقط در دوران آموزشی بود که یکی از افرادی که در قضیه سه پاسدار حضور داشت را دیدم. اسم او «عبدالوهاب فرجی» معروف به «افشین» بود. البته خودش نگفت که چه کار کرده، ولی مسئول آموزش ما (مهدی کتیرایی معروف به ساسان که در عملیات مرصاد کشته شد) جلوی بقیه بچهها از او پرسید مثلاً مانند همان کاری که با سه تا پاسدار کردی انجام بدهند؟ ساسان بعداً برایمان توضیح داد که افشین در قضیه شکنجه و کشتن سه پاسدار حضور داشته و همیشه هم این موضوع را با افتخار تعریف میکرد. او گفت شما هم باید به جایی برسید که مانند افشین باشید. منظور او این بود که به حدی از قساوت برسیم که از کشتن و شکنجه افراد خصوصاً پاسدارها کوچکترین ابایی نداشته باشیم.
به موضوع خوبی اشاره کردید، بحث پاسدارها؛ در سازمان چه تبلیغی روی پاسدارها میشد؟
پاسدارها دشمن شماره یک سازمان به حساب میآیند و حتی مثلاً در نشست قبل از عملیات فروغ جاویدان (مرصاد) مسعود خطاب به نیروها گفت: وقتی وارد تهران شدید هر کس را که دیدید بکشید خصوصاً پاسدارها و بعد از ۴۸ ساعت من وارد میشوم و دستور عفو عمومی میدهم! آنجا روی پاسدارها آنقدر کار میکنند که هیچکس از کشتن آنها ابایی نداشته باشد.
گاهی مانورهایی برای آموزش عملیات در داخل گذاشته میشد. یکی از دوستانم تعریف میکرد که باید یک موتور سوار را در مانور از روی موتور به زمین میانداختم و سریعاً کارت شناساییاش را میدیدم و اگر پاسدار بود او را میکشتم. وقتی موتور سوار را به زمین زدم و کارتش را بیرون آوردم، دیدم معلم است ولی باز هم او را زدم. مسئولین آموزش بخاطر این کار من را تشویق کردند و گفتند وقتی معلمی اینقدر جسارت دارد که جلوی فرد مسلح بیاید، حتماً پاسدار است و باید او را کشت. خلاصه همیشه میگفتند اگر پاسدار را نکشی او تو را میکشد. البته این القائات برای هر کسی که میبایست ترور میشد صورت میگرفت، مثلاً حتی اگر قرار بود یک راننده تاکسی ساده ترور شود، طوری علیه او تبلیغ میکردند که انگار بعد از آقای خمینی او نفر دوم رژیم است.
خُب حالا که بحث به اینجا رسید بهتر است قدری از فضای حاکم بر پایگاهها و نحوه رفتار سازمان با نیروها برایمان توضیح دهید.
مناسبات در سازمان طوری بود که در ابتدا سعی میکنند علاقه طرف را به خانوادهاش از بین ببرند. میگویند شما به عنوان یک رزمنده داوطلب برای آزادی ایران و نجات همنوعان و خانوادههای بدتر از خودتان تلاش میکنید و این تعلقخاطر به خانواده از انرژی شما در راه مبارزه کم خواهد کرد. اگر به فکر خانواده باشید خالص نیستید و به جای اینکه صد درصد برای امر مبارزه به رهبری وصل باشید مثلاً ۹۵ درصد خواهید بود و آن ۵ درصد بقیه در زمان مبارزه، دست و پای شما را میبندد. پس بهتر است همه چیز را کنار بگذارید. مسعود در یکی از پیامهایش گفته بود که خانواده، منبع فساد است و باید کاملاً آن را فراموش کنید،
ولی به هر حال گاهی انسان به یاد گذشته و خانوادهاش میافتد.
درست است. در این صورت شما میبایست در گزارش روزانه خود بنویسی که مثلاً من امروز ۵ دقیقه به مادرم یا پدر یا هر کس دیگری فکر کردم و ۵ دقیقه از رهبری قطع بودم و از مبارزه کم گذاشتم. بعد در نشستهای عملیات جاری که توضیح آن را خواهم داد این گزارش قرائت میشد و با شما برخورد میکردند.
من شاهد بودم که چهطور با خانوادههای افراد برخورد میشد. گاهی پیش میآمد که فردی با خانواده یا همسر یا پدر و مادرش جذب سازمان میشد. در ابتدای کار همه اعضای خانواده را از هم جدا میکنند و شما دیگر حق نداری به آنها فکر کنی بعد طوری روی ذهن شما کار میکنند که اگر قرار باشد در راه منافع سازمان پدر یا مادر خود را بکشی این کار را خواهی کرد. از طرفی آنقدر برای افراد برنامهریزیهای مختلف میکنند که دیگر وقتی برای فکر کردن به خانواده برای کسی نمیماند.
اینکه گفتید در نشست عمومی با فرد برخورد میشود یعنی چهکار میکنند؟
برخورد به این صورت است که شخصیت طرف را خرد میکردند. در نشست عمومی یقهاش را میگیرند که چرا از مبارزه کم گذاشتی؟ چرا «مرز سرخ» را رد کردی و حرفهایی از این دست. این برخوردها طوری بود که از شکنجه فیزیکی غیرقابل تحملتر است.
شما اولینبار چه زمانی مسعود رجوی را دیدید؟ بقیه کادرهای اصلی را چه طور، راحت میدیدید یا نه؟
به جز مسعود و مریم که در فرانسه بودند، بقیه فرماندهان و مسئولان را گهگداری میدیدیم. دیدن کسانی مثل «مهدی ابریشمچی» یا «سیاوش» و یا «منوچهر الفت» که از بچههای قدیمی سازمان در زمان شاه بودند، برای ما افتخاری بود.
مسعود را اولین بار در جمعبندی عملیات چلچراغ در سال ۶۷ دیدم و از اینکه رهبری سازمان را از نزدیک میدیدم احساس خوبی داشتم. حالا جالب اینجاست که همین دیدن مسعود برای اولینبار را باید گزارش میکردی که وقتی او را دیدید چه احساسی داشتی؟ فقط هم باید نکات مثبت را مینوشتی. مثلاً میگفتی با دیدن او فهمیدم که من دیر جذب سازمان شدم، اشتباه کردم، باید زودتر مثلاً سال ۶۰ جذب میشدم و حرفهایی از این دست. در سازمان باید بدانی که همه اشکالها از توست و آن کس که هیچ اشکالی ندارد، مسعود رجوی است.
شما از چه سالی وارد پادگان اشرف شدید؟ فضای حاکم بر پادگان اصلی سازمان چهطور است؟
اشرف یک پادگان نظامی است که من از سال ۶۶ وارد آنجا شدم، با این تفاوت که شما در پادگان میتوانی روزهای پنجشنبه و جمعه را مرخصی بگیری و از آن خارج شوی ولی در اشرف اینطور نیست. شما حق خارج شدن از پادگان را نداری، مگر اینکه یا مریض خاصی داشته باشی یا مثلاً زیارت کربلا باشد که آن هم نه به صورت فردی بلکه دستهجمعی و یا اینکه از نیروهای پشتیبانی باشی که سازمان به تو اعتماد صد درصد داشته باشد. اگر اعتراضی هم بکنی میگویند تو یک نیروی پیشتاز هستی که با میل خودت به اینجا آمدی. مگر تو یک نیروی عادی هستی؟ برای چه میخواهی به شهر بروی؟ هوای بورژوازی به سرت زده؟ مگر در شهر چه خبره؟
در پادگان اشرف همه چیز از خوراک و پوشاک با سازمان بود و شما فقط به عنوان نیروی رزمنده برایشان میجنگی. آنجا کسی حقوق ندارد، وسایل زندگی در اختیار کسی نیست، دقیقاً مثل یک پادگان نظامی. کسی نمیتوانست بنابر سلیقه خودش رفتار کند. کسی تلویزیون یا رادیوی شخصی در اختیار نداشت. در آنجا شما هر روز باید گزارش کار بدهی و این گزارش کار در نشست عمومی خوانده میشود که به آن «عملیات جاری» گفته میشود. این نشست هر شب برگزار شده و هر کسی باید گزارش کار خود را بخواند.
وضعیت زنها چهطور بود؟ آیا مثلاً در عملیاتهای مهم از آنها استفاده میشود؟
عملیات آفتاب که قبل از چلچراغ انجام شد، اولینباری بود که زنها مستقیماً وارد صحنه درگیری شدند، تا قبل از آن یا نیروی پشتیبانی بودند و یا در عملیاتهای منطقهای و خمپارزدنها شرکت میکردند. بعداً مسعود از قول مریم گفت که زنها توانمندیهای زیادی دارند و میتوانند مسئولیتهای بالاتری بگیرند. مسعود همیشه میگفت: مشکل انقلابهایی مثل نیکاراگوئه، آمریکای لاتین یا چین این بود که نتوانستند مشکل برابری مرد و زن را حل کنند و این را به افراد بفهمانند که یک مرد با نگاه یک انسان به زن نگاه کند. به همین خاطر چون زن همواره مورد استثمار قرار داشته، ما مسئولیت آنها را از مردها بالاتر قرار میدهیم. از آن زمان «بند دال» که مسئولیتپذیری زنان در سازمان بود، اجرا شد. زن در سازمان تابوی مرد است و هرگونه علامتی که قدرت جنسی مرد را تحریک کند باید منع شود. در واقع بحث انقلاب ایدئولوژیک را میخواهند از راه فیزیکی و با زور حل کنند.
نشستهای غسل هفتگی هم به این موضوع مربوط است؟
بله، در نشستهای غسل هفتگی هم مثل عملیات جاری باید گزارش کار بدهی و بگویی که مثلاً روز شنبه با دیدن فلان هنرپیشه فیلم خارجی یاد فلان زن فاحشه در ایران زمان شاه افتادم یا با دیدن فلان خواهر در بیرون یاد فلان هنرپیشه افتادم و دچار «بند جیم» (تحریک جنسی) شدم.
شما هم گزارش غسل هفتگی میدادید؟
بله، همه باید این کار را میکردند، ولی بعد از چند بار گزارش، حرفها تکراری میشد. دیگر چهقدر بنویسیم فلان فیلم را دیدیم و یاد فلان فرد افتادم. فلان زن را دیدم یاد فلان هنرپیشه افتادم! دیگر مسخره شده بود. خودشان هم این موضوع را میدانستند که بیفایده است ولی در سازمان رسم نبود که بگویند ما اشتباه کردیم.
برای مثال اگر کسی قصد ازدواج و تشکیل خانواده را داشت چهطور با او رفتار میکردند؟
درخواست ازدواج برای افراد نوعی بیکلاسی بود، چرا که بنابر القائات سازمان ما افرادی بودیم که با مردم عادی فرق داشتیم و برای امر مهم مبارزه برای آزادی کشورمان میجنگیدیم، پس نبایستی فکر خود را صرف مسائل بیاهمیتی از این دست میکردیم، اما اگر کسی پیدا میشد که اصرار بر ازدواج داشت در مواردی سازمان کوتاه میآمد، البته تا سال ۶۸.
نحوه ازدواج هم به این صورت بود که سازمان آلبوم عکسی از زنان مورد نظر خود را به فرد نشان میداد و میگفت باید با یکی از اینها ازدواج کنی و بعد هم روز پنجشنبه یا جمعه چند نفر جمع میشدند و خطبه عقد خوانده میشد و این کل مراسم ازدواج بود که البته این امر به ندرت اتفاق میافتاد. به همین خاطر فحشا و فساد اخلاقی در بین نیروها و حتی در کادرهای بالا بسیار زیاد بود. هر چند مسعود اعلام میکند که من این موضوع را برای نیروها حل کردم ولی این حرفها دروغ است.
قدرت تحلیل و تفکر نیروها در چه حدی است؟ مثلاً چهقدر قادر به تحلیل اوضاع روز جهان و ایران بودید؟
تقریباً صفر. شما دقت کنید نیرویی که حدود ۲۰ سال حتی از پادگان خود اجازه بیرون رفتن ندارد و فقط اخباری در اختیارش قرار میگیرد که از فیلتر سازمان رده شده باشد، چهطور میتواند قدرت تحلیل داشته باشد، شما الان که خیلی از مواضع و مسائل سازمان را که نگاه میکنید از فرط مسخرگی خندهتان میگیرد، ولی وقتی در درون سازمان باشی اینطور نیست.
در آنجا هیچ تلویزیون، رادیو، روزنامه و رسانهای جز رسانههای مربوط به خود سازمان وجود نداشت. نیرویی که در پادگانی مثل اشرف حضور دارد کوچکترین خبری از ایران نداشت مگر آنچه «سیمای مجاهد» یا «صدای مجاهد» به او میگوید. هیچگونه فیلم، اخبار و یا حتی برنامههای ورزشی از ایران پخش نمیشود.
مثلاً افراد نیروهای سازمان کسی به نام علی دایی را میشناختند؟
شاید باور نکنید ولی کسی مثل علی دایی را که در ایران شناخته شده است، آنجا کسی نمیشناخت. یک مرتبه ما اصرار کردیم فوتبال ایران را در جامجهانی ببینیم قبول نکردند. هر چیز که بویی از ایران داشت ممنوع بود و این سازمان بود که ذهنیت بچهها را نسبت به ایران میساخت. اگر دقت کنید تقریباً همه افرادی که هم دوره ما بودند یا دیپلم هستند یا زیر دیپلم. چون سازمان اجازه تحصیل به کسی نمیداد. تحصیل برای نیرو یک سم بود، کسی که دنبال تحصیل برود ذهنش باز میشود و دیگر هر حرفی را به راحتی قبول نمیکند و این برای سازمان یک خطر محسوب میشود.
از اخباری که از ایران در اختیار شما قرار میگرفت میتوانید مثالی برایمان بزنید؟
یک مرتبه از سیمای مجاهد خبری از ایران پخش شد با این موضوع که یکی از فرماندهان انتظامی تهران اعلام کرده است ۵۰۰ نفر از معتادین شهر را دستگیر کردهایم. این خبر روزها موضوع بحث در نشستهای عمومی بود. مسعود میگفت: نگاه کنید در ایران که این همه اختناق و سانسور خبری وجود دارد، وقتی یکی از فرماندهان پلیس میگوید ۵۰۰ نفر را گرفتیم ببنید چهقدر معتاد در تهران وجود دارد که اینها حاضر شدند به ۵۰۰ نفر اعتراف کنند. نتیجه این جلسات این شد که وقتی من در سال ۸۳ خواستم به ایران برگردم به دوستم گفتم الان در ایران، معتادها در کوچهها و خیابانها ریختهاند. سر هر کوچهای یکی را اعدام کردهاند، وضع مردها و زنها چنین و چنان است و همه اعضای خانواده ما معتاد شدهاند. این ذهنیت ما از ایران تا سال ۸۳ بود. البته باور این حرفها سخت است، ولی فضای ذهنی نیروها در سازمان واقعاً همینطور بود. برای اینکه بهتر متوجه شوید که ما چهقدر از اوضاع دنیا بیخبر بودیم خاطره جالبی برایتان تعریف کنم. سال ۷۶ بود که به همراه یکی از دوستان برای خرید چند دستگاه اتوبوس به مرز اردن رفتیم. وقتی سفارش اتوبوسها را دادیم فروشنده با تعجب نگاهی کرد و گفت شما از کجا آمدهاید؟ این اتوبوسها سالهاست که از دور خارج شده! ما که متوجه موضوع شده بودیم، گفتیم ما از شهرهای دور ترکیه آمدیم و این اتوبوسها آنجا کارآیی دارد و به این ترتیب اوضاع را ماس مالی کردیم. اخباری هم که از سازمان در اختیار افراد گذاشته میشود همگی حاکی از حرکت سازمان به سوی قله و پیروزی بود.
در مباحث ایدئولوژیک چهطور؟ در کلاسها چه چیزهایی را مطرح میکردند؟
سازمان در مباحث ایدئولوژیک هیچکس را غیر از مسعود قبول ندارد که بخواهد در این رابطه تحقیق و مطالعه کند یا نظری بدهد. تحلیل برای افراد سم است، مثلاً اگر کسی قرآن بخواند و آن را تفسیر کند این برداشت یعنی ضد رجوی عمل کردن. هر چیزی باید ابتدا از فیلتر رجوی رد شود. خواندن قرآن بدون اجازه و به صورت غیرجمعی، کفر محسوب میشود. شما حق تحلیل ندارید. اگر مطلبی هم به ذهن شما خطور کرد باید آن را گزارش کنی تا مسئولین آن را در بالاترین سطح سازمان تصحیح کنند و بعد ارائه بدهند. هر چند خواندن قرآن در میان افراد سازمان اصلاً رسم نیست. حتی وقتی یک مرتبه یکی از بچهها در نشستی یک آیه از قرآن خواند، مسعود گفت خدا را شکر یکی پیدا شد که یک آیه از قرآن بلد باشد و این عین واقعیت بود. در مورد کتابهای دیگر مثل نهجالبلاغه هم همینطور. کسی حق خواندن انفرادی نداشت، میبایست تعدادی جمع میشدند و یک نفر طبق تفسیر سازمان برایشان نهجالبلاغه میخواند و البته این کار زمانی امکانپذیر بود که افراد در بیکاری محض باشند که این امر هم تقریباً اتفاق نمیافتاد و این یعنی رجوی هر برداشتی که بخواهد میکند و کسی حق اعتراض ندارد.
در دوره آموزش نظامی مثلاً دورهای که در دانشکده چریک شهری بودید، هم آموزشهای سیاسی و ایدئولوژیک داشتید؟
بله، دانشکده دو قسمت داشت یکی نظامی و دیگری سیاسی. یادم هست نواری به نام «صدای سردار» را که سخنرانی موسی خیابانی در اوایل بهمن و قبل از کشته شدن او بود به عنوان آموزش استفاده میکردند. خیابانی در این نوار تمام خط و خطوط و استراتژی سازمان، اینکه چرا مسعود به خارج از کشور رفت و اشرف (ربیعی، همسر اول مسعود) را تنها گذاشت و داستان پرواز آنها را تعریف میکرد. این نوار به عنوان یک سند مهم در سازمان، آموزش داده میشد و بعد از هر کلاس، بعدازظهر را فرصت میدادند تا فکر کنی و گزارش بدهی که چه چیزی یاد گرفتی؟ قبلاً چه فکری میکردی و الان چه فکر میکنی؟
خُب، گفتید که شما برای انجام عملیات در داخل ایران انتخاب شدید. مأموریت شما چه بود؟
سال ۶۵ به ما مأموریت دادند تا برای زدن راهپیمایی ۲۲ بهمن اصفهان به ایران بیاییم. تیم ما دو نفر بود. نفر دوم که ارشد تیم هم حساب میشد، اهل خود اصفهان بود. قرار شد تا همزمان با عملیات ما در اصفهان، یک تیم ۲ نفره هم راهپیمایی شیراز را بزند. عازم پاکستان شدیم و حدود ۸ ماه آنجا ماندیم. قاچاقچی معروفی در پاکستان بود که با سازمان همکاری نزدیکی داشت. سلاحهایی که در اختیار داشتیم کلاشینکف، کلت، چند خشاب، چند نارنجک و دو عدد قرص سیانور بود که در بدنمان جاسازی کردیم. لوله کلاش را بریدیم و قنداق آن را هم حذف کردیم تا در زیر بغل جاسازی شود. بقیه سلاحها را هم در شکم بند جاسازی کردیم.
در مورد استفاده از قرص سیانور چه چیزی به شما گفتند؟
به ما گفتند قرص را زیر زبان خود بگذارید و هنگامی که خواستند شما را دستگیر کنند و چاره دیگری نبود با دندانتان قرص را بشکنید و با زبان آن را به سقف دهانتان بکوبید. خونی که از دهانتان میآید با سیانور آمیخته شده و شما را میکشد.
در برابر این حرفها مقاومت نکردید؟
شما نگاه کن وقتی من به عنوان رزمنده سازمان به جایی میرسم که حاضرم برای زدن مردم و انجام عملیات به داخل کشور بیایم، یعنی به مرحلهای از اعتقاد رسیدهایم که حاضرم هر کاری را انجام دهم.